در زمان شاه عباس ، چنان كه از سفرنامههاى سفيران و جهانگردان بيگانه برمىآيد ، در صرف غذا به كار بردن بشقابهاى خصوصى هنوز مرسوم نبوده است ، و غذا نيز بدون قاشق و چنگال و كارد با دست مىخوردهاند .
تكتاندرفون در جابل از فرستادگان رودلف دوم امپراطور آلمان كه در ماه رجب سال 1012 هجرى قمرى ( دسامبر 1603 ميلادى ) در شهر تبريز به خدمت شاه عباس رسيده و در يكى از مجالس او شركت جسته است از مواد غذائى و طرز تغذيه ايرانيان ياد مىكند .
وى در سفرنامهء خود مىنويسد : « . . خوراكها ، بيشتر با برنج تهيه شده بود و با دست مىخوردند برنج را به صورتهاى مختلف با شكر يا كشمش يا عسل و بادام و ادويهء گوناگون و چيزهاى ديگر درآميخته بودند ، و پلوها به قدرى شيرين بود كه به دشوارى خورده مىشد ، خوراكهاى ديگر نيز از گوشت شكار و كبك و قرقاول و گوسفند و اسب كباب كرده و شربت و آب در سفره به نظر مىرسيد . سه يا چهار ظرف ازين خوراكها را در سفرهء شاه و يكى پيش هر ميهمان مىگذاشتند و غذا را بىبشقاب ، و با دست مىخوردند ، زيرا كارد و قاشقى در ميان نبود . . . « 1 » »
يكى از جهانگردان بيگانه نيز چنين نوشته است : « روى سفره به فاصلهء معين پيش هر دو ميهمان ، ظرف زيبائى مىگذاشتند كه گرد و گود و پوشيده بود ولى سوراخ بزرگى داشت كه از آنجا پوست و استخوان و بازماندههاى ديگر خوراك را كه هرگز روى سفره نمىگذارند ، در آن مىريختند ، اين ظروف به جاى بشقاب كه در ايران اصلا متداول نيست به كار مىرود و براى رعايت پاكيزگى اختراع بسيار مفيديست . . « 2 » »
در خوان شاهى دستمال سفره نيز براى ميهمانان نمىگذاشتند ، و چون غذا با دست خورده مىشد كسى تا پايان طعام ، دست خود را پاك نمىكرد ، بلكه دستها را براى آنكه لباس آلوده نشود دور از خود و اندكى بر هوا نگه مىداشتند همين كه از خوردن فارغ مىشدند خدمتگزاران مخصوص آبدست مىآوردند و چون دستها شسته مىشد هركس دست خويش را با دستمال زربفت يا ابريشمين لطيفى كه معمولا بر شمال كمر مىآويختند خشك مىكرد و اين گونه دستمالها بيشتر بافته و ساختهء هندوستان بود .
قاشق تنها براى نوشيدن شربتهاى مختلف ترش و شيرين بود كه در اطراف خوراكهاى ديگر مىگذاشتند . شربت را در قدحهاى بزرگ طلا مىريختند و در هر نوع قاشق يا افشرهخورى بزرگ چوبينى بود كه ميهمانان نزديك به هر قدح براى نوشيدن شربت از آن استفاده
هامش
( 1 ) . سفرنامهءTectander Von Der Jabelص 59 .
( 2 ) . سفرنامهء پيترو دلاواله ، پيشين ، ج 3 ، ص 335 .