تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 449

مساهمون:

ص٤٤٩
اين‌چنين مرغ مسمّن چو تو از هم بدرى * بوى نسرين و قرنفل برود در اقطار
* * *
فصل رابع همه از آش ترش خواهم گفت * اى كه صفرات گرفتست ز پار و پيرار دست در آش ترش زن كه به غايت خوبست * تمرهندى و سماقست و دگر آش انار آش آلو چو خوش و معتدل آمد به مزاج * اى دل از آش چنين دست مدارى زنهار آرزويى كه تو را هست به آب ليمو * شرح آن راست نيايد به هزاران طومار غوره‌با ، روشنى چشم ضعيفان باشد * زيره‌با ، همچون مفرّح ز براى بيمار صفت آش بنه كردم و عقلم مىگفت * لوحش الله دگر از آش زرشك خوشخوار مطبخى قليهء شامى بپز از بهر دلم * كه به مرسوم تو افزون بكنم صد دينار چند ازين آش ترش نزد من آرى همه روز * سالها شد كه به داغ حبشىام بيمار . . . دست در دامن كشكك زن و انديشه مكن * كه نيابى به از آن لقمه دگر در بازار مرهم جان و دل ماست هريسه روغن * برو اى خادم و چالاك به تعجيل بيار
* * *
. . . فصل سادس صفت ميوه ببايد كردن * تا تر و تازه بچينى تو ز شاخ اشجار زانكه در خوان چنين ميوه ضرورت باشد * مثل شفتالو و تالانه و انگور و انار سيب و زردآلو و آلوچه و آلوبالو * باز انجير وزيرى و خيار خوشخوار چه بگويم صفت خربزهء خوارزمى * كه نظيرش نبود در همه چين و بلغار . . . هست در شهر ابرقوه خيار هندى * كز بزرگى بود آن تخم دوتا يك خروار
* * *
. . . فصل سابع همه از شيره و شربت گويم * نقلهائى كه منور شود از وى ابصار خادما شربت پربرف و عرق پيش آور * با طبقهاى پر از نقل و برويش دستار آمدم با صفت اشربه عطاران * شربت صندل و حماض تو يك‌يك بشمار قرص ليموى و گوارشت لطيف عنبر * گل شكر باشد و گلقند و شراب دينار لوحش الله ز مرباى ترنج و به و سيب * زنجبيل عدنى رخ كندت چون گلنار نخود و كشمش و پسته خرك و ميوهء تر * قصب انجير و دگر سرمش اسفيد بيار
* * *
. . . فصل ثامن چو ترا آرزو حلوا باشد * مستمع باش و زمانى دل و جان با من دار كاينك از صحن حلاوات برون مىآيد * كاك و فرنى و نمكزى ز بر شيرين كار باز صابونى و مشكوفى و سنبوسهء نغز * حلقه‌چى باشد و ماقوت پر از مشك تتار