عاشق نانم اگر ترخان نباشد گو مباش * بلكه با نان نيز اگر بريان نباشد گو مباش
لحم و روغن اولا بايد كه باشد در برنج * گر نخود با زيرهء كرمان نباشد گو مباش
دنبهء كشكك بر آن صورت كه من مىخواهمش * چون به چنگ افتد اگر دندان نباشد گو مباش
گنده مىبايد كه باشد تخممرغش در ميان * زيره و گشنيز اگر بر آن نباش گو مباش
چون برنج زرد ليموئى ترا در سفره نيست * رشته و كاچى اگر در خان نباشد گو مباش
ور كماج گرم و يخنى دارى اندر توشهدان * گر پياز گنده در انبان نباشد گو مباش
در اقتفاى شعر معروف سعدى گويد :
صباحى در دكانى ، شيردانى * رسيد از دست كيپائى به دستم
به دو گفتم كه بريان يا كبابى * كه از بوى دلاويز تو مستم
بگفتا پارهاى اشكنبه بودم * و ليكن با برنج و نان نشستم
كمال همنشين در من اثر كرد * و گرنه آن كمينم من كه هستم
* * *
. . . شور با چند خورى دست به گندم با ، زن * كه حليم است براى دل و جان افكار
ماستبائى كه پر از لحم مُهرّا باشد * روغن سبز برويش شده چون خط نگار
كشكبا گرچه غليظست تريدش بايد * پند ما گوش كن و در عمل آور زنهار
چه لطيفست به صبحى قدح شيربرنج * در زمانى كه كند دايه ز خوابت بيدار
گر بدانى كه چه نرمست كدوبا ، موجود * نخورى هيچ دگر تا بود آن در بازار
گر تو خواهى نخودآبى كه تو را سود دهد * زعفران با عرق گل ببر آنجا در كار
قليهء باقلى و قليهء سيب و ريواس * گرزى باشد بر كوفتها گرد و صغار
عشق سختو دل ما برد به يغما امروز * مطبخى خيز و برو ديگ كلان نه بر بار
* * *
فصل ثالث چو نهاديم به توفيق خداى * گوش كن تا بشمارم ز طعام بازار
تابه بريان چو دگر صحبت بادنجان ديد * از شعف سرخ برآمد به مثال گلنار
وصف بريان مخلّا چه بگويم با تو * در زمانى كه بود سبزى و نانش به كنار
ور بگويم صفت قيمه و خاگينهء نرم * برود از دل هر مستمعى صبر و قرار
. . . باش تا كوكبهء مرغ مسمّن برسد * قاز و مرغابى و درّاج و كلنگ و طيّار
داغ پا سرخ و تهو باشد و دراج سفيد * اردهى فاخته و مخلفهاى قرقار
كبك و گنجشك و كبوتر بچههاى فربه * همه در روغن خود غرق شده تا منقار
پايها كرده به بالا همه در صحن برنج * جوفهاشان همه پر كرده به مشك تاتار