هر آن هريسه كه پيش از غروب ننهادست * هواى آن به دل هركه مىزند باد است
كسى به جوهر يكدانهء نخود برسد * كه قفل حقهء كيپا به پاچهء نگشادست
دگر مگوى كه نان ، نوعروس سفره ماست * كه اين عجوزه عروس هزار داماد است
من آن نيم كه ز حلوا عنان بگردانم * كه ترك صحبت شيرين نه كار فرهاد است
حسد چه مىبرى اى كاسهليس بر بسحاق * برنج زرد و عسل روزى خداداد است
سعدى گويد :
صبحى مباركست نظر بر جمال دوست * چشمم چو كله ديد دلم بامداد گفت
صبحى مباركست نظر بر جمال دوست * زد بر تريد پاچه و گفتا غنيمتست
برخوردن از درخت اميد وصال دوست * كيپا كه ميپزى مكنش اينهمه پياز
در خانه جاى رخت بود يا مجال دوست
خواجه حافظ گويد :
تا ز ميخانه و مى نام و نشان خواهد بود . * تا ز كيپا و كدك نام و نشان خواهد بود
سر ما در قدم كلهپزان خواهد بود * حلقهء سفرهء نانم ز ازل در گوش است
بر همانيم كه بوديم و همان خواهد بود * چشمم آندم كه خورم نان تهى از حسرت
برخ دنبه بريان نگران خواهد بود * بر سر تربت لوزينه گلابى بزنيد
كه زيارتگه حاجات من آن خواهد بود * بر زمينى كه بود ديگگه قليه برنج
سالها سجدهگه گندهخوران خواهد بود
در جواب حافظ گويد :
دارم از كلّه و كيپا گله چندانكه مپرس * كه چنان زو شدهام بىسروسامان كه مپرس
كس به بالاى مزعفر مكند آش ترش * كه چنانم من از اين كرده پشيمان كه مپرس
روزهدارى و رياضت هوسم بود ولى * چشمكى مىزند آن كلهء بريان كه مپرس
گرچه پالوده ندارد سر دندان رهى * من چنان عاشقمش از بن دندان كه مپرس
گفتم اى دل ز قطايف چهقدر بتوان خورد * گفت گر هست ترا هاضمه چندانكه مپرس
حال مطبخ دلم از بره بريان پرسيد * گفت آن ديدهام از آتش سوزان كه مپرس . . « 1 » »
* * *
خربزه خوش بود به نان يك دو سه چار و پنج و شش * نزد پنير و گردكان يك دو سه چهار و پنج و شش
گر تو به مخلف و تهو قليه برنج مىپزى * كوفته هم بكن در آن يك دو سه چار و پنج و شش
پيش كباب گرم و نان و كاسهء ماست خوش بود * گر بنهى به گرد خوان يك دو سه چار و پنج و شش
در لب سفره سعى كن كز پى هم فروكنى * بر سر كله شيردان يك دو سه چار و پنج و شش
در جواب شيخ آذرى گويد :
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 77 .