تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 447

مساهمون:

ص٤٤٧
هر آن هريسه كه پيش از غروب ننهادست * هواى آن به دل هركه مىزند باد است كسى به جوهر يكدانهء نخود برسد * كه قفل حقهء كيپا به پاچهء نگشادست دگر مگوى كه نان ، نوعروس سفره ماست * كه اين عجوزه عروس هزار داماد است من آن نيم كه ز حلوا عنان بگردانم * كه ترك صحبت شيرين نه كار فرهاد است حسد چه مىبرى اى كاسه‌ليس بر بسحاق * برنج زرد و عسل روزى خداداد است
سعدى گويد :
صبحى مباركست نظر بر جمال دوست * چشمم چو كله ديد دلم بامداد گفت صبحى مباركست نظر بر جمال دوست * زد بر تريد پاچه و گفتا غنيمتست برخوردن از درخت اميد وصال دوست * كيپا كه ميپزى مكنش اينهمه پياز در خانه جاى رخت بود يا مجال دوست
خواجه حافظ گويد :
تا ز ميخانه و مى نام و نشان خواهد بود . * تا ز كيپا و كدك نام و نشان خواهد بود سر ما در قدم كله‌پزان خواهد بود * حلقهء سفرهء نانم ز ازل در گوش است بر همانيم كه بوديم و همان خواهد بود * چشمم آندم كه خورم نان تهى از حسرت برخ دنبه بريان نگران خواهد بود * بر سر تربت لوزينه گلابى بزنيد كه زيارتگه حاجات من آن خواهد بود * بر زمينى كه بود ديگ‌گه قليه برنج سالها سجده‌گه گنده‌خوران خواهد بود
در جواب حافظ گويد :
دارم از كلّه و كيپا گله چندان‌كه مپرس * كه چنان زو شده‌ام بىسروسامان كه مپرس كس به بالاى مزعفر مكند آش ترش * كه چنانم من از اين كرده پشيمان كه مپرس روزه‌دارى و رياضت هوسم بود ولى * چشمكى مىزند آن كلهء بريان كه مپرس گرچه پالوده ندارد سر دندان رهى * من چنان عاشقمش از بن دندان كه مپرس گفتم اى دل ز قطايف چه‌قدر بتوان خورد * گفت گر هست ترا هاضمه چندان‌كه مپرس حال مطبخ دلم از بره بريان پرسيد * گفت آن ديده‌ام از آتش سوزان كه مپرس . . « 1 » »
* * *
خربزه خوش بود به نان يك دو سه چار و پنج و شش * نزد پنير و گردكان يك دو سه چهار و پنج و شش گر تو به مخلف و تهو قليه برنج مىپزى * كوفته هم بكن در آن يك دو سه چار و پنج و شش پيش كباب گرم و نان و كاسهء ماست خوش بود * گر بنهى به گرد خوان يك دو سه چار و پنج و شش در لب سفره سعى كن كز پى هم فروكنى * بر سر كله شيردان يك دو سه چار و پنج و شش
در جواب شيخ آذرى گويد :
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 77 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 447 | مرتضى راوندى