تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
در نثر فارسى نيز كلمه « سور » به معنى مهمانى و شادى و سرور به كار رفته است : بر اثر هر سورى ماتمى دهد و از پس هر شادى غمى پيش آرد « سندبادنامه ص 39 » . آن جماعت در اندرون حصار گريختند و به سور و قصور آن اعتصام جستند . « ترجمه تاريخ يمينى » « 1 » امّا « سورچران » به كسانى اطلاق مىشود كه از فرط شكم‌پرستى همواره در فكر سور خوردن هستند . ابو الفرج رومى در وصف اين گروه مىگويد :
ميل تو به حربگه فزون بينند * از ميل طفيليان به مهمانى
در مثال آمده است كه « ضيافت پاى پس دارد » . « ضيافت آب حمام » كنايه از تواضع خشك و خالى است .
بيا كه گر نكنم تر دماغت از جامى * كنم ضيافت خشكت به آب حمامى
« مسيح كاشى » در ميان اقوام و ملل مختلف ضيافت و مهمان‌نوازى امرى پسنديده است . در كتاب قاموس مقدس آمده است : « ضيافت آن است كه غالبا از براى امر مهم و عمده‌اى مثل از شير باز گرفتن و مفارقت از دوستان و جشن ميلاد و عيش و شادى فراهم مىگردد و وليمه را رئيسى بود كه امورات به عهدهء وى موكول بود . « 2 » » عنصر المعالى در آداب مهمان‌دارى مىنويسد : پس از دست شستن « گلاب و عطر فرماى و چاكران و بندگان مهمان را نيك تعهد كن كه نام نيك ، ايشان بيرون برند و در مجلس اسپر غم بسيار فرماى و مطربان خوش‌آواز استاد حاضر كن و تا نبيذ خوش نبود نزد مهمان ميار . . . سماع و شراب بايد كه خوش باشد تا اگر در خوان و كاسه تقصيرى افتد آن عيب بدان پوشيده گردد . . . از مهمان منّت پذير و تازه‌روى باش و ليكن نبيذ كم‌خور و در پيش مهمان مست مشو . . . ميخور و ميده ، اما بيهوده‌خند مباش كه بيهوده خنديدن دوم ديوانگى است چنان كه كم خنديدن دوم سياستست . . . اگر از چاكران تو خطائى بكنند درگذار و پيش مهمان روى ترش مكن . . . و اگر مهمان تو هزار محال بگويد و بكند برو محال مگير و حرمت او بزرگ دار . . . اما بدان كه حق مهمان داشتن واجب است و ليكن حق مهمانى كه به حق‌شناسى ارزد نه چنان كه هر نااهلى را به خانه برى . . . اگر مهمان روى ، نيك گرسنه مرو و سخت سير نيز مرو كه اگر هيچ نخورى ميزبان بيازارد و اگر به افراط خورى زشت باشد . . . بر سر نان و نبيذ كارفرمائى مكن . . . مهمان فضول مباش . . . مست خراب مشو ، چنان برخيز كه در راه اثر مستى بر تو پيدا
هامش
( 1 ) . نگاه كنيد به لغت‌نامهء دهخدا حرف « س » ، ص 708 . ( 2 ) . همان كتاب حرف « ض » ، ص 89 .