بزغاله ، گفت اى غلام نان و سركه و نمك بيار ، و از آن بخورد ، شب ديگر گفت : گويى گرسنهام به نظر تو چه بخورم گفتم ديشب چه خوردى ؟ گفت تفاوت ميان دو سخن را نفهميدى ديشب گفتم گويى اشتهاى غذا دارم و امشب گفتم گويى گرسنهام . . . . به من گفت خوردنى و نوشيدنى و بوى خوش و زن و اسب را براى من وصف كن . . . گفتم بهترين خوردنى آن است كه هنگام گرسنگى مزهء آن موافق طبع باشد . . . بهترين نوشيدنى آن است كه غم خود با آن بنشانى و به دوست خود نيز بدهى ، گفت بهترين سماع كدام است ؟ گفتم اينكه كنيزى چهار زانو بنشيند و به آهنگ جالب و صداى خوب بخواند . و بهترين بوى بوى محبوب دلارام يا فرزند دلبند است . . . و دلپذيرترين زنها زنيست كه بر خلاف خواهش دل از پيش او بيايى و شيفته پيش او به روى . و بهترين اسب ، اسب درشت پوزهء درشت چشم كه وقتى به دنبالش باشند سبق برد و چون به دنبال رود سبق گيرد . . . « 1 » »
حكيم نظامى گنجوى دربارهء خوان و سفرهء شاهانهء خسروپرويز و اسراف و تبذير پادشاه ساسانى چنين مىگويد :
. . . دو نوبت خوان نهادى صبح تا شام * خورش با كاسه دادى ، باده با جام
كشيده مائده يك ميل در ميل * مگس را گاو دادى ، پشّه را پيل
ز الوانها كه بودى گردِ خوانش * ندانستى چه بردى ميهمانش
ز گاو و گوسفند و مرغ و ماهى * چه گويم چند ، چندانى كه خواهى
چو بزمش بوى خوش را ساز دادى * صبا وام رياحين باز دادى
از خسرو و شيرين نظامى
وصف اطعمه در باغ نو سمرقند
در كتاب مهماننامهء بخارا تأليف فضل الله خنجى ضمن توصيف تعمير اوقاف بخارا در آغاز قرن دهم در وصف يك مهمانى چنين مىخوانيم : « . . توشمالان چابكدست به كشيدن سماط به نشاط و انبساط آمدند و الوان اغذيه و اصناف اطعمه . . . همچو جبال شامخات از لحوم حيوانات . . . بر روى يكديگر نهادند و صلاى غارت خوان نعمت در ميان مردم در دادند و خلايق را از مشاهدهء آن لحوم بىپايان ، شگفتى فراوان نمودار . . . شد ، از كثرت گوشت اسب كه اطيب و الذّ و انفس لحوم است ، كار را به جايى كشيد كه كسى كه در تمام عمر هرگز پاى مورى نيافته بود پشت اسبى بر دوش داشت و آنكه را قدرت تصرف در ران ملخى نبود ، دست و شانهء اسبى را در پا انداخت . . .
هامش
( 1 ) . مروج الذهب ، پيشين ، ص 60 - 559 .