تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
درويشان بر سر سفره به ادب بنشينند و حاضر باشند . در شره ( يعنى حرص ) چيزى نخورند و پيران را عزيز دارند و بالاى پيران ننشينند و تا بزرگ قوم آغاز نكند ، ديگران آغاز نكنند و در دست و كاسهء ديگران نگاه نكنند ، و در كاسهء خود نگاه كنند و از كاسهء خود لقمهء كوچك بردارند و نيك بخايند و تا آن فرونبرند لقمهء ديگر برندارند و اگر چنان افتد كه درويشان در يك كاسه طعام خورند ، بايد كه از پيش خود خورند ، و دست به پيش ديگران دراز نكنند . . . پيش از ديگران دست از طعام باز نگيرند . و اگر نخواهند ، خود را مشغول مىدارند ، در اول دست بشويند و در آخر دست و دهان بشويند . . . « 1 » » در كتاب لطايف الطوايف از مردم شكم‌باره نيز سخنى به ميان آمده است :

دواى كم‌اشتهائى

« مردى نزد طبيب رفت كه بيمارم و ضعف معده دارم و اشتهاى من كم شده ، نبض مرا احتياطى كن و براى من نسخهء چهار شربتى بنويس كه دفع بعضى فضلات كند و اشتها بر من قرار گيرد ، باشد كه معدهء من به حال قوّت باز آيد ، طبيب دست بر نبضش نهاد و پرسيد كه امروز چه خورده‌اى ؟ گفت قدر نيست كه كراى گفتن كند ( يعنى به گفتن بيرزد ) ، گفت بارى آنچه اتفاق افتاده بگوى . گفت على الصّباح بر ناشتا پنجاه من خربزه گرمك خورده‌ام ، بعد از آن پنج من نان و پنج من هريسه و پانزده من انار بر بالاى آن ، و در آخر دلم شربتى خواست ، هشت من حلواى جوز تناول كردم ، ديگر چيز نخورده‌ام ، اكنون نسخه چهار شربتى ميخواهم . طبيب قلم گرفت و نوشت كه ده من شير خشت و بيست من ترنجبين و سى من تمرهندى و چهل من آلوى بخارا و پنجاه من گلاب پس بدست وى داد كه معدهء بدين ضعيفى را كم ازين دارو نتوان داد . « 2 » » ظريفى بر خوان بخيلى مرغ بريان كرده ديد ، گفت عمر اين مرغ بعد از كشته شدن درازتر خواهد بود . از عمرى كه در حيات خود داشته . « 3 » » « زن درويشى عيالمند بخانهء همسايه مىرفت كه او را مصيبتى افتاده بود درويش گفت ، كجا ميروى ؟ گفت : به تعزيت رسانيدن ، گفت در خانه براى طفلان چه گذاشته‌اى كه بخورند ؟ زن گفت چون در خانه نه آرد است و نه نمك و نه هيزم چه سازم و چه گذارم ؟ مرد گفت پس تعزيت در خانه ماست تو كجا ميروى ؟ « 4 » »
هامش
( 1 ) . عزيز الدين نسفى : الانسان الكامل به تصحيح ماريژان موله ، ص 128 . ( 2 ) . لطايف الطوايف به اهتمام گلچين معانى ص 205 . ( 3 ) . همان كتاب ص 308 . ( 4 ) . همان كتاب .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 417 | مرتضى راوندى