تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨

شوخى پادشاه وقت با مولانا قطب الدين علامه

خبر ظرافتهاى مولانا ، به پادشاه وقت رسيد ، خواست كه با او صحبت دارد و ظرافتى كند ، بفرمود تا طعامهاى گوناگون ترتيب دادند ، و اكابر شهر را به مهمانى طلبيدند و مجلس عالى آراستند ، پس به احضار مولانا فرمان داد و او را بر همه حاضران مقدم نشانيد . چون سفره كشيدند و طبقهاى طعام پيش چيدند ، طبقى سرپوشيده پيش مولانا آوردند كه هيچكس واقف نبود كه در آن طبق چيست ، و پادشاه در خلوت مقرر كرده بود ، كه نرهاى گوسفندان را عليحده پخته بودند و بر آن طبق نهاده و سرپوشيده ، چون سرپوش برداشتند و چشم اكابر بر آن افتاد ، دانستند كه پادشاه با مولانا ظرافت كردست ، در هم نگريستند كه آيا مولانا در برابر آن‌چه خواهد كرد ، چون مولانا آن را بديد بىتأمل بانگ بر خادم زد كه چرا غلط كردى و طبقى را كه براى حرم ترتيب داده‌اند اينجا آورده‌اى ؟ حضّار آن را بشنيدند نهفته خنديدند و پادشاه خجل شد و از ظرافت خود پشيمان گشت . « 1 » »

مخالفت ابو سليمان دارانى با پر خوردن

ابو سليمان از مشاهير مشايخ شام بود و در رياضت كم خوردن و جوع شهرت فراوان داشت . ابو سليمان مىگفت : « . . . هر چيزى را زنگارى است و زنگار نور دل سير خوردن است . و گفت هركه سير خورد شش چيز به وى درآيد ، عبادت را حلاوت نيابد و حفظ وى در يادداشت حكمت كم شود ، و از شفقت بر خلق محروم ماند ، كه پندارد كه همه جهانيان سيرند ، و عبادت بر وى گران شود و شهوات بر وى زيادت گردند ، همهء مؤمنان گرد مساجد گردند و او گرد مزابل گردد . . . « 2 » » هم‌نام او ابو سليمان داود بن على اصفهانى معروف به طاهرى ( كه اهل كتاب و سنت بود ) در امساك و خويشتن‌دارى كم‌نظير بود . ابى عبد الله محاملى گفت روز عيد فطر بديدن او رفتم . . . « رخصت ورود يافتم او را ديدم در طبقى برگ كاسنى و در سفالينه‌اى مقدارى سبوس داشت و مىخورد . او را تهنيت گفتم . . « 3 » » در مقابل اين طبقه ، اقليت فرمانروا يعنى سلاطين و امرا در مصرف مواد غذايى راه اسراف و تبذير مىرفتند . مسعودى مىنويسد كه به سال 250 ابو العباس مكّى با محمد بن طاهر مؤانست داشت . شبى محمد بن طاهر گفت : « گويى اشتهاى غذا دارم چه بخورم ؟ گفت سينه درّاج با يك پاره
هامش
( 1 ) . لطايف الطوايف ، به اهتمام گلچين معانى ص 180 . ( 2 ) . لغت‌نامه دهخدا ، ص 523 . ( 3 ) . همان كتاب ، ص 524 .