تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
رجال صالح ما ، اين رجال خنثىيند * كه از رجال دگر ، امتيازشان لختى است زنان كشور ما زنده‌اند و در كفن‌اند * كه اين اصول سيه‌بختى ، از سيه‌رختىست بمير « عشقى » ار آسايش آرزو دارى * كه هركه مرد ، شد آسوده زنده در سختىست « 1 »
عشقى در اين چكامه كه در استانبول سروده است چون ناصر خسرو به نظام ظالمانه عهد خود حمله و از طبقات محروم و ستمكش جانبدارى مىكند :
سزد اى شام چرخ تيره‌وش ! وقتى سحر گردى * نه هر شام و سحر ، اى تيره‌گردون تيره‌تر گردى چه ظلم است اين : مدام آسايش آسودگان خواهى * پى آزردن آزادگان شام و سحر گردى چه لازم خلقت خوش‌طالعان و تيره‌اقبالان * كه بى خود باعث ترجيح اين بر آندگر گردى به پاداش چه ؟ اين منعم ، به عشرت در سرابستان * ز غم وارسته در درياى نعمت غوطه‌ور گردى به جرم چيست اين مفلس ، براى لقمهء روزى * سحر از در درآيى و بهر سو دربدر گردى چه انصافست اين ، اى دهخدا ، دهقان به صد زحمت * بپاشد تخم و در آخر تو ارباب ثمر گردى چه نازى اى توانگر بر خود و بر ضرب دست خود * به زور بازوى مزدوريان ، ارباب زر گردى . . . كنى پاك از زمين نام و نشان فوجى از انسان * كه خود نامى شوى يا از نشانى مفتخر گردى . . . تو هم با عنصرى شك نيست از يك عنصرى عشقى * چرا او گرد زر گرديد و تو گرد ضرر گردى « 2 »
در پايان اين مقال بىمناسبت نيست اگر به اندرزها و تعاليم اميدبخش گيلود هاوزر كه بر خلاف عشقى طالب عمر دراز است و بشريت را به كار و كوشش و تلاش دائمى براى تأمين سعادت و بهروزى فرامىخواند توجه كنيم و چون عشقى محكوم عواطف و احساسات نشويم ،
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 373 . ( 2 ) . همان كتاب ، ص 350 به بعد .