گوش من كر شده از كثرت صوت * اين زمين ، انجمن خلوت خاموشان است
بستر خفتن داروى عدم نوشان است * مهد آسودن از ياد فراموشان است
جاى پيراهن يكتاى ، به تنپوشان است * اين خرابات پر از كلهء مدهوشان است
چشم اين خاك ز هر چيز پر است * مردهشويش ببرد مردهخورست
بر سر نعش پدر ، شيون مادر ديده * نوعروسان به كفن ، در بر شوهر ديده
سالها بوده كه از اشك زمين تر ديده * پير هفتاد به عمر ، آنچه سراسر ديده
اين به هر هفته ، هفتاد برابر ديده * من در اين فكرت و هى باد افزود
گوشم از خاك « مهآباد » آلود « 1 » * . . . من روان گشتم و آفاق كران تا به كران
ز كه و دشت و مه و مهر ، هر آن بود در آن * هر قدم در حركت با من چون جانوران
چشم گورستان ، بيش از همه بر من نگران * يعنى ايدون مرو ، اينجاى بمان چون دگران
من در آن حال كه ره ميرفتم * رو بگرداندم و اينش گفتم :
نك « 2 » ز تو چند قدم دور ، اگر ميگردم * نگرانم مشو اى خاك كه برمىگردم
منهم اى خاك ز تو ، خاك بسر مىگردم * چه كنم خاك ! كه از خاك بتر مىگردم
منكه مردم بدرك ، هرچه دگر ميگردم * الغرض رو سوى ره بنمودم
يك دو ميدان دگر پيمودم « 3 »
عشقى ، با آنكه مردى مبارز ، بىباك و آزاديخواه بود ، زير فشار احساسات براى رهائى از مشكلات سياسى و اجتماعى ايران آرزوى مرگ مىكند ، غافل از اينكه مرگ هيچ دردى را دوا نيست و مرگ امثال عشقى همواره هدف و كمال مطلوب محافل ارتجاعى بوده است ؛ چنان كه رضا خان چون ديد با تهديد و تطميع نمىتواند او را در صف پيروان خود داخل كند براى رهائى از نيش قلم و اعتراضات اين مرد به وسيلهء يكى از عمّال خود او را به قتل رسانيد :
هزار بار مرا مرگ به از اين سختى است * براى مردم بدبخت مرگ خوشبختى است
گذشت عمر به جان كندن ، اى خدا مُردم * ز دست اينهمه جان كندن ، اين چه جان سختى است
رسيد جان به لبم ، هرچه دست و پا كردم * برون نشد دگر ، اين منتهاى بدبختى است
رجال ما همه دزدند و دزد بدنام است * كه دزد گردنه بدنام دزد پاتختى است
هامش
( 1 ) . كليات مصور ميرزاده عشقى باهتمام على اكبر مشير سليمى ، انتشارات جاويدان ، ص 205 .
( 2 ) . مخفف اينك .
( 3 ) . همان كتاب ، ص 209 .