تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
گوش من كر شده از كثرت صوت * اين زمين ، انجمن خلوت خاموشان است بستر خفتن داروى عدم نوشان است * مهد آسودن از ياد فراموشان است جاى پيراهن يكتاى ، به تن‌پوشان است * اين خرابات پر از كلهء مدهوشان است چشم اين خاك ز هر چيز پر است * مرده‌شويش ببرد مرده‌خورست بر سر نعش پدر ، شيون مادر ديده * نوعروسان به كفن ، در بر شوهر ديده سالها بوده كه از اشك زمين تر ديده * پير هفتاد به عمر ، آنچه سراسر ديده اين به هر هفته ، هفتاد برابر ديده * من در اين فكرت و هى باد افزود گوشم از خاك « مه‌آباد » آلود « 1 » * . . . من روان گشتم و آفاق كران تا به كران ز كه و دشت و مه و مهر ، هر آن بود در آن * هر قدم در حركت با من چون جانوران چشم گورستان ، بيش از همه بر من نگران * يعنى ايدون مرو ، اينجاى بمان چون دگران من در آن حال كه ره ميرفتم * رو بگرداندم و اينش گفتم : نك « 2 » ز تو چند قدم دور ، اگر ميگردم * نگرانم مشو اى خاك كه برمىگردم منهم اى خاك ز تو ، خاك بسر مىگردم * چه كنم خاك ! كه از خاك بتر مىگردم منكه مردم بدرك ، هرچه دگر ميگردم * الغرض رو سوى ره بنمودم يك دو ميدان دگر پيمودم « 3 »
عشقى ، با آنكه مردى مبارز ، بىباك و آزاديخواه بود ، زير فشار احساسات براى رهائى از مشكلات سياسى و اجتماعى ايران آرزوى مرگ مىكند ، غافل از اينكه مرگ هيچ دردى را دوا نيست و مرگ امثال عشقى همواره هدف و كمال مطلوب محافل ارتجاعى بوده است ؛ چنان كه رضا خان چون ديد با تهديد و تطميع نمىتواند او را در صف پيروان خود داخل كند براى رهائى از نيش قلم و اعتراضات اين مرد به وسيلهء يكى از عمّال خود او را به قتل رسانيد :
هزار بار مرا مرگ به از اين سختى است * براى مردم بدبخت مرگ خوشبختى است گذشت عمر به جان كندن ، اى خدا مُردم * ز دست اينهمه جان كندن ، اين چه جان سختى است رسيد جان به لبم ، هرچه دست و پا كردم * برون نشد دگر ، اين منتهاى بدبختى است رجال ما همه دزدند و دزد بدنام است * كه دزد گردنه بدنام دزد پاتختى است
هامش
( 1 ) . كليات مصور ميرزاده عشقى باهتمام على اكبر مشير سليمى ، انتشارات جاويدان ، ص 205 . ( 2 ) . مخفف اينك . ( 3 ) . همان كتاب ، ص 209 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 378 | مرتضى راوندى