روز به دستور خاقان سعيد مردم لباس سوگوارى را از تن بدر كردند .
شرف الدين على يزدى در ظفرنامه شرح سوگوارى و عزادارى عمومى را به مناسبت مرگ اميرزاده جهانگير و تأثر امير تيمور را از اين واقعه توضيح مىدهد :
همه جامه كرده سياه و كبود * ز خون دل از چشمها رانده رود
همه بر سر افشانده از غصه خاك * چو جامه همه سينها كرده چاك
. . . مجموع خلايق همه سرها برهنه ساخته و پلاسها و نمدهاى سياه در گردن انداخته . . .
. . . به ماتم نشستند يكسر سپاه * همه جامهاشان كبود و سياه
سر سركشان گشت پرتيره خاك * همه ديده پرخون و دل چاكچاك
. . . حضرت صاحبقران از اين واقعه به حكم اولادنا اكبادنا به غايت محزون و كوفتهخاطر شد . . . و اصناف صدقات به مستحقان رسانيده رسم آش و اطعام فقرا و مساكين به اقامت پيوست و كالبد او را به « كش » نقل كرده در آنجا مدفون ساختند . . . »
ز بهرش گزين مرقدى ساختند * به آيين شاهان بپرداختند
مدت عمرش بيست سال بود .
به طورى كه در ظفرنامه ياد شده است امير تيمور با همهء سنگدلى پس از وقوف بر مرگ دختر خود طغى شاه سخت متألم مىشود « . . . از حدوث اين واقعهء هايله چنان متألم و متغيّر شد كه يكباره عنان التفات از دنيا و مافيها برتافت . . . جامه چاك ، و تارك پرخاك ساختند و پلاس سياه در گردن افكنده از بس گريستن و نوحه كردن خون در جگر كوه سنگيندل انداختند . . . بعد از اقامت رسم و آيين تعزيت و اطعام فقرا و مساكين و ترويح روح نازنين آن مرحومه . . . دست تصدق به صدق برگشاد . . . »
تشييع جنازهء جامى
رضى الدين عبد الغفور لارى در شرح مرگ و تشييع جنازهء جامى چنين مىنويسد :
« صباح شنبه خلق از هر طرف از شهر و ولايت متوجه آن منزل شدند . . . شاهزادگان عاليمقدار و امرا و وزراى نامدار و بزرگان روزگار و صغار و كبار در آن تيرهروز محنتاندوز جنازهء حضرت ايشان بر دوش ادب برگرفتند و چون به دشت عيدگاه رسيد خلق از هر طرف هجوم كردند كه خود را به جنازهء حضرت ايشان برسانند ، اما از غايت كثرت و شدت ازدحام گنجايش اين معنى نبود و غوغاى عظيم و سوزش قوى برخاست . . . به صعوبت تمام جنازهء حضرت ايشان به محل نماز رسانيدند . . . حضرت پادشاه را به سبب درد پا آرزوى شرف جنازهء حضرت ايشان