يك سينه دو بار برنگيرد * يك سر ، دو خمار برنگيرد
چون مادر من به زير خاك است * گر خاك به سر كنم چه باك است
اى مادر من كجايى آخر * روى از چه نمىنمايى آخر
خندان ز دل زمين برون آى * بر گريه زار من ببخشاى
هرجا كه ز پاى تو غبارى است * ما را ز بهشت يادگارى است
ذات تو كه حفظ جان من بود * پشت من و پشتبان من بود
روزى كه لب تو در سخن بود * پند تو صلاح كار من بود
امروز منم به مهر پيوند * خاموشى تو همى دهد پند
مجد همگر اين رباعى را در مرثيهء خواجه شمس الدين صاحبديوان گفته است :
در ماتم شمس از شفق خون بچكيد * مه چهره بكند و زهره گيسو ببريد
شب جامه سياه كرد در ماتم و صبح * بر زد نفسى سرد و گريبان بدريد
همچنين امير شاهى سبزوارى در مرگ بايسنقر اين رباعى را گفته است :
در ماتم تو دهر بسى شيون كرد * لاله همه خون ديده در دامن كرد
گل جيب قباى ارغوانى بدريد * قمرى نمد سياه در گردن كرد
چنان كه قبلا اشاره شد در دورهء قرون وسطى در عزادارى ، جامه دريدن ، سياه پوشيدن و خاك بر سر كردن در بين تودهء مردم در بعضى نقاط معمول بوده است ، در كتاب داستانى سمك عيار نيز گاه به اين رسوم و عادات كودكانه و دور از عقل و منطق اشاره شده است :
« چون غاطوش از كشتن برادر آگاه شد ، جامه بدريد ، خاك بر سر كرد ، و گريه و زارى درنهاد و به تعزيت بنشست ، پس خاصگيان او گفتند ، پس نامه بايد نوشتن به ارمنشاه ، و او را آگاهى دادن و مترصد باشيم تا چه فرمايد . غاطوش گفت نويسيد و احوال بازنماييد . پس دبير غاطوش نامه نوشت ، اول نامه نام يزدان ياد كرد ( پس نوشت ) اين نامه از من كه غاطوشام خدمتگار ارمنشاه ، از دلى پرغم ، و چشمى پرنم ، و دلى بريان ، و چشمى گريان ، محنتزده ، جگرسوخته به شاه فرخ پادشاه ماچين . . . »
سعدى در مرگ سعد بن ابو بكر چنين مىگويد :
بزرگان چشم و دل در انتظارند * عزيزان وقت و ساعت مىشمارند
غلامان درّ و گوهر مىفشانند * كنيزان دست و ساعد مىنگارند
كه شاهنشاه عادل سعد بو بكر * به ايوان شهنشاهى درآرند