كاش آن روز كه در پاى تو شد خار اجل * دست گيتى بزدى تيغ هلاكم بر سر
تا درين روز ، جهان بىتو نديدى چشمم * اين منم بر سر خاك تو كه خاكم بر سر
مدت چهل روز ياران و مردم قونيه تعزيت مولانا مىداشتند و ناله و گريه مىكردند . . .
اينك يك غزل از غزليات مولانا كه بدان ماند كه در مرثيهء خود و دلدارى ياران گفته باشد ذكر مىكنيم :
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد * گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد
براى من نگرى و نگو دريغدريغ * به دام ديو درافتى دريغ آن باشد
جنازهام چو ببينى نگو فراقفراق * مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
. . . بعد از وفات مولانا ، علم الدين قيصر كه از اكابر قونيه بود با سرمايهء سى هزار درم همت بست كه بنايى بر سر تربت مولانا بنياد كند . معين الدين سليمان پروانه او را به هشتاد هزار درم نقد مساعدت كرد و پنجاه هزار ديگر به حوالت به دو بخشيد و بدين طريق تربت مبارك كه آن را قبهء خضرا گويند تأسيس يافت . . . مولانا در نزديكى پدر خود ، سلطان العلماء بهاء ولد مدفون است . . « 1 » »
مرگ بهاء الدين ولد
بهاء الدين ولد پس از مهاجرت به قونيه سالى چند به تدريس و تعليم پرداخت و بعد در اثر ضعف و ناتوانى درگذشت . داستان مرگ او در ولدنامه چنين آمده است :
. . . چون بهاء ولد نمود رحيل * شد ز دنيا به سوى ربّ جليل
در جنازهاش چو روز رستاخيز * مرد و زن گشته اشك خونين ريز
علما سربرهنه و ميران * جمله پيش جنازه با سلطان
شه ز غم هفت روز برننشست * دل چون شيشهاش ز درد شكست
هفته و خوان نهاد در جامع * تا بخوردند قانع و طامع
مالها بخش كرد بر فقرا * جهت عرسِ آن شهِ و الا
حسرت شمس بر مرگ نوجوانى
افلاكى مىنويسد : روزى جنازهء جوانى را . . . مىبردند و اهل عزا و مردم نوحهها مىكردند . . . از ناگاه . . . شمس الدين مقابل افتاد فرمود كه : اين نامراد پرحسرت را كجا مىبرند ! تا ما را ببرند كه سالها درين حسرت خون جگر مىخوريم و آن دست نمىدهد ! . . « 2 » »
هامش
( 1 ) . بديع الزمان فروزانفر ، شرح حال مولوى ، ص 110 به بعد .
( 2 ) . خط سوم ، پيشين ، ص 41 .