الوداع ، اى دمتان همره آخر دم من * بارك الله چه به آيين رفقاييد همه
پيش تابوت من آييد برون ندبهكنان * در سر دست زبانم بستاييد همه
خاقانى
خاقانى شاعر نامدار قرن ششم ، در طى زندگانى پرنشيب و فراز خويش چندين فرزند و عيال خويش را از كف مىدهد و در سوك آنان قصايد جانسوز مىگويد . بيتى چند از قصايد او را ذكر مىكنيم :
اى نهانداشتگان ، موى ز سر بگشاييد * و ز سر موى سر آغوش به زر بگشاييد
شد شكسته كمرم دست برآريد ز جيب * سرزنان ، ندبهكنان ، جيب و كمر بگشاييد
بامدادان همه شيون به سر بام بريد * ز آتشين آب مژه موج شرر بگشاييد
در مرگ همسر خود چنين مىگويد :
دير خبر يافتى كه يار تو گم شد * جامجم از دست اختيار تو گم شد
چشم بد مردمت رسيد كه ناگاه * مردم چشم تو ، از كنار تو گم شد
نوبت شادى گذشت بر در امّيد * نوبت غم زن كه غمگسار تو گم شد
همو در مرگ فرزند ناكامش گويد :
اين منم پايهء تابوت تو بگرفته به دوش * كآرزو بود دوات تو ، به زر درگيرم
در گيلان و ديلمان ، به طورى كه از تاريخ ظهير الدين مرعشى برمىآيد مردم هنگام عزادارى « . . . در ميان خاك و خون غلطان و آب حسرت از ديده ريزان و دست بر سينه كوبان ، نمدهاى سيه در گردن ، و خار و خاشاك در سر و تن مىگرديدند . . . مراسم تعزيت به تقديم رسانيده جامهء سوگوارى در بر كرده . هفت روز پاى برهنه بر سر خاك و خار و خاشاك مىنشستند . . . با ناله و آه دست حسرت بر سينه و سركوبان مىگرديدند . . . با جامهء چاك و ديدههاى نمناك خاك بر سر و خاشاك در بر هفت روز بر عزا داشتن اشتغال نمودند . . . « 1 » »
ملك مظفر الدين محمد بن قطب الدين مبارز در مرثيهء فرزند خود غياث الدين گويد :
اى جان پدر كه آن جهانت خوش باد * رفتى ز برم كه جاودانت خوش باد
تو ملك بقا را به فنا بگزيدى * سودى سره كردى كه روانت خوش باد
دگرگونى در سنن و آداب
به طورى كه گردلفسكى محقق شوروى در تاريخ سلاجقهء آسياى صغير ، نوشته است :
« بعضى از مقررات اسلام ، تحت تأثير اوضاع اجتماعى در آن سرزمين دگرگون شده بود ، از
هامش
( 1 ) . سيد ظهير الدين مرعشى : تاريخ گيلان و ديلمستان ، به اهتمام دكتر منوچهر ستوده ، ص 265 - 223 .