هم از اينجا و از آنجا نيستيم * ما ز بيجاييم و بى جا مىرويم
كشتى نوحيم در طوفان نوح * لا جرم بىدست و بىپا مىرويم
همت عالى است بر سرهاى ما * از علا تا رب اعلى مىرويم
خواندهايم انا اليه راجعون * تا بدانى كه كجاها مىرويم
مرگ جلال الدين رومى
مولوى روز يكشنبه پنجم جمادى الآخر 672 ديده از جهان فروبست ، در دوران بيمارى مردم به عيادت او مىشتافتند ، چون شيخ صدر الدين به عيادت او آمد ، گفت شفاك الله شفاء عاجلا ، مولوى در پاسخ فرمود : « بعد از اين شفاك اللّه شما را باد ، همانا كه در ميان عاشق و معشوق پيراهنى از شعر بيش نماند ، راست نمىخواهيد كه نور به نور پيوندند . . . شيخ با اصحاب گريان شدند و حضرت مولانا اين غزل فرمود :
چه دانى تو ، كه در باطن چه شاهى همنشين دارم * رخ زرّين من منگر كه پاى آهنين دارم
. . . به روايت افلاكى ، حرم مولانا به دو گفت كاش مولانا 400 سال عمر كردى تا عالم را از حقايق و معارف پر ساختى . مولانا فرمود مگر ما فرعونيم ، مگر ما نمروديم ، ما به عالم خاك پى اقامت نيامديم . . . در شب آخر كه مرض مولانا سخت شده بود خويشان و پيوستگان اضطراب عظيم داشتند و سلطان ولد فرزند مولانا هر دم بىتابانه به سر پدر مىآمد ، باز تحمل آن حالت نياورده از اتاق بيرون مىرفت مولانا اين غزل آتشين را در آن وقت نظم فرمود و اين آخرين غزلى است كه مولانا ساخته است :
رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن * ترك من خرابِ شبگردِ مبتلا كن
ماييم و موج سودا ، شب تا به روز تنها * خواهى بيا ببخشا ، خواهى برو جفا كن
از من گريز تا تو ، هم در بلا نيفتى * بگزين ره سلامت ، ترك رَهِ بلا كن
بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد * اى زردروىِ عاشق ، تو صبر كن وفا كن
درديست غير مردن كان را دوا نباشد * پس من چگونه گويم كان درد را دوا كن
در خواب دوش پيرى در كوى عشق ديدم * با دست اشارتم كرد كه عزم سوى ما كن
اهل قونيه از خرد و بزرگ در جنازهء مولانا حاضر شدند و عيسويان و يهوديان نيز كه صلحجويى و نيكخواهى وى را آزموده بودند به همدردى اهل اسلام شيون و افغان مىكردند و شيخ صدر الدين بر مولانا نماز خواند ، و از شدت بيخودى و درد شهقهاى بزد و از هوش برفت - جنازهء مولانا را به حرمت تمام برگرفتند و در تربت مبارك مدفون ساختند و قاضى سراج الدين در برابر تربت مولانا اين ابيات برخواند :