نمىگذارد انسان از حيات واقعى ، حيات دنياى ملكوت ، جز به طور رمزى خبر بيايد ؛ مرگ هم خود لحظهاى است كه در آن حجاب ، هر حجابى كه هست برگرفته مىشود . به همين سبب بود كه پيغمبر گفت مردم خفتهاند چون بميرند بيدار شوند . بدينگونه ، مرگ كه در واقع بيدارى از خواب زندگى است در عين حال خودش نوعى رستاخيز است ، اين رستاخيز صغير نيز مثل قيامت كه رستاخيز كبير است انسان را كه « عالم صغير » شمرده مىشود به پايان كار مىرساند . . .
مرگ تنها مخصوص عالم صغير نيست ، عالم كبير هم با تمام پهناورى كه دارد محكوم به مرگ است . . . خود مرگ انسان هم در واقع نوعى ولادت است . ولادت تازهاى كه انسان را در مسير كمالات تازهاى مىاندازد ، . . . مرگ البته سرنوشت تمام عالم است ، سرنوشت تمام عوالم ، نه فقط عالم ملك كه دنياى فرزندان آدم است به مرگ محكوم است ، عالم ملكوت هم كه جهان فرشتگان است از مرگ در امان نيست . . . البته هيچكس از آنچه وراى گور هست خبر ندارد ، اما ابو حامد خبرهايى را كه درين باب از پيغمبر نقل كرده بودند خوانده بود . . . شيطان وسوسه ، در درون انسان آواز مىدهد كه لذتها و شهوتهاى اين جهان نقدست ، از آنچه نسيه است كسى خبر ندارد آن در باغ سبزى را هم كه از بهشت نشان مىدهند هنوز به روى كسى نگشودهاند .
جوابى كه غزالى به وسوسهء شيطانى مىدهد همان است كه پيش از وى نيز به زنادقه عرضه شده است و شرطيه پاسگال هم تعبيرى از آنست : اگر آنجا خبرى هست مرد پرهيزگار سود كرده است و اگر نيست وى از پرهيزگارى خود چه زيانى ديده است . . « 1 » »
مرگ غزالى
دربارهء مرگ غزالى از قول برادرش احمد كه واعظ مشهور و نامدارى بود روايت كردهاند كه گفت : « برادرم صبحگاهى وضو ساخت ، نماز به جاى آورد ، بعد كفن خويش بخواست چون آوردند بگرفت و ببوسيد و بر چشم نهاد و سمعا و طاعة گفت ، آنگاه پاى خويش دراز كرد روى به قبله آورد ، و پيش از طلوع آفتاب جان تسليم كرد . گويند در بستر مرگ يك تن از حاضران از وى نصيحت خواست ، غزالى گفت ، از اخلاص غافل مشو . آوردهاند كه اين سخن را چندان گفت تا جان داد .
روايتى نيز هست كه مىگويد : ابو حامد در بيمارى چون مرگ خويش را نزديك يافت يك روز دوستان و نزديكان را از نزد خود دور كرد و هيچ كس را بر بالين خويش نگذاشت چون روز ديگر ياران به نزد وى باز آمدند وى را در حالى يافتند كه روى به قبله آورده ، كفن پوشيده و جان سپرده و توصيه كرده است ياران بر مرگ او جزع نكنند ، و جسم او
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 190 به بعد .