تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
مقام بلند ترا دربر گيرد از اين روى قبر ترا در هوا قرار دادند و از نسيم برايت كفن دوختند . . . » ابن انبارى اين قصيده را بر روى كاغذهاى متعدد نوشت و در كوچه‌هاى بغداد انداخت تا يكسال گويندهء شعر را پيدا نكردند تا صاحب بن عباد او را امان داد و به حضور طلبيد و چون خواندن آن اشعار را به پايان رسانيد صاحب دهانش را بوسيد ، چون او را نزد عضد الدوله بردند پرسيد چرا براى دشمن من مرثيه گفتى ، وى گفت چون به گردن من حق نعمت و احسان داشت . عضد الدوله نيز او را انعام داد . جسد ابن بقيه سالها بر دار باقى بود تا مردى خراسانى كه چند شتر مىراند چون نظرش به چوبهء دار افتاد گفت عجبا عضد الدوله در زير زمين و دشمن او بالاى زمين است ، همين سخن باعث شد كه جنازهء ابن بقيه را پايين آوردند و دفن كردند . « 1 » صاحب بن عباد در صفر سال 385 در شهر رى درگذشت « هنگامى كه مرد دروازهء رى را بستند و پيرامون خانه‌اش نشستند و چون جنازهء او را بيرون آوردند همه ديالمه و تركها چون تابوت او را بديدند زمين ببوسيدند و گريبانها بدريدند و به گريه و زارى پرداختند ، فخر الدوله پياده در جلو جنازهء او حركت كرد و نعش او را از رى به اصفهان آورده و در دهليز خانه‌اش نزديك دروازهء طوقچى دفن كردند ، هنوز هم كه نزديك هزار سال از آن تاريخ مىگذرد آرامگاه او از زيارتگاههاى مشهور اصفهان است . « 2 » در تاريخ گزيده دربارهء مرگ صاحب چنين مىخوانيم : « صاحب را چون مرگ دررسيد به نمازگاه بردند ، فخر الدوله و همگى اعيان ديلم پيشاپيش جنازه مىرفتند و زارى مىكردند . مرقدش را با زنجير از سقف خانه‌اى درآويختند و تختى در زير آن بنهادند و پس از مدتى به اصفهان نقل كردند . مردم رى تا چند روز در دكانها ببستند و به سوگ بنشستند . . « 3 » » ( چون بعضى از علما امانت گذاشتن و نبش قبر را عملى ناروا مىدانند گاه جنازه‌هاى امانى را در سرداب و گاه از سقف مساجد مىآويختند ) . « . . . زمانى كه مادر صاحب درگذشت در تمام ايران ، اعيان پابرهنه و سربرهنه به تسليتش آمدند . پس از سپرى شدن روزهاى مقرر سوگوارى صاحب به رسم آن روز براى آنان كفش فرستاد تا از عزا بيرون آيند . . . چون صاحب بن عباد مرد ، پس از آنكه تابوتش را از خانه بيرون آوردند همه مردم مقابل جنازه‌اش به زمين افتادند و زمين را بوسيدند جامه‌هاى خود را دريدند و به صورت خويش سيلى زدند . . « 4 » »
هامش
( 1 ) . شاهنشاهى عضد الدوله ، پيشين ، ص 28 به بعد ( نقل به اختصار ) . ( 2 ) . گنجينهء آثار تاريخى اصفهان ، پيشين ، ص 36 . ( 3 ) . تاريخ گزيده ، ص 425 . ( 4 ) . معجم الادباء ، ج 6 تا 244 به بعد .