تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
در همان ايامى كه مردم قشرى ، ظاهربين و بىمايه در مرگ بزرگان به اقامه تشريفات گوناگون پابند بودند ، فيلسوف نامدار معرّه ابو العلا طرفدار سوزاندن اجساد است : [ * ] « جسدها پس از مفارقت روح مانند سنگ يا چوب مدفون‌شده هستند - مرده دفن شده نمىداند كفن او كهنه و كم‌بهاست يا نو و پربها - ذهن ما را در اين مورد مشوب كردند كاش چنين نكرده بودند . . . آنچه خردمند گفته است بپذير و عمل كن ، گفتهء گمراهان دروغگو و نادان را رها كن . در اينكه هنديان مردگان خود را مىسوزانند تأمل كن ، زيرا عذابش از دفن كمتر است . اگر او را بسوزانند ، از آزار درندگان و نبش قبر و متلاشى شدن نمىهراسد ، آتش از كافورى كه ما به مرده مىزنيم بهتر است و بوهاى نامطبوع را از بين مىبرد . . . « 1 » »

مرگ امام الحرمين

امام الحرمين استاد و معلم حجة الاسلام غزالى در نيشابور مقام و موقعيت ممتازى داشت و مورد احترام تمام طبقات بود . چنان كه قبلا اشاره كرديم وفات وى در 25 ربيع الآخر 478 هجرى بر مردم نيشابور سخت گران آمد . « . . . بعد از نماز شامگاه ، همان شب او را به شهر ، بازآوردند و در نيشابور از همه جانب بانگ نوحه برخاست ، جنازه را بعد از ظهر روز چهارشنبه حركت دادند ، آن روز درها را در شهر نگشادند ، طالب علمان به هر سبب كه بود يكسالى عمامه را از سر فرونهادند ، و در آن مدت حتى هيچكس از بزرگان جرأت نمىكرد عمامه بر سر نهد منبرى را هم كه در جامع منيعى داشت شكستند ( به نشان تعزيت ) ، درست است كه مخالفان از جمله حنفىهاى نيشابور ، اين اندازه سوگ و زارى را گزاف مىشمردند ، اما شافعيها ، سوگ وى را عزاى واقعى شمردند ، چهارصد تن طلبه كه شاگردانش بودند در ميان شهر مىگشتند و بر وى نوحه و مويه مىكردند و دوات و قلم خويش را مىشكستند . » با مرگ امام الحرمين بيشتر اين طالب علمان نيشابور استاد خويش را از دست داده بودند و جاى گريه بود . . « 2 » »

مرگ در نظر عرفا

« . . . زندگى بر خلاف آنچه ظاهربينان مىپندارند خوابى بيش نيست خوابى كه فقط با مرگ از آن بيدار مىتوان شد و حجاب حسى را كه مانع ديدار حقيقت است با آن مىتوان دريد . اگر زندگى ، آن‌گونه كه جهان‌بينى عارف اقتضا دارد خود سراسر حجابى است كه
هامش
( 1 ) . عقايد فلسفى ابو العلاء معرى ، پيشين ، ص 248 - 249 . ( 2 ) . عبد الحسين زرين‌كوب ، فرار از مدرسه ، ص 50 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 342 | مرتضى راوندى