تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
سر تربت بودند بيست هزار درم فرمود و دانشمند نبيه و حاكم لشكر را نصر بن خلف گفت ، مردم انبوه بر كار بايد كرد تا به زودى اين رباط كه فرموده است برآورده آيد و از اوقاف اين تربت نيك انديشه بايد داشت تا به طرق و سبل رسد . . « 1 » » و در مرگ بو نصر مشكان بيهقى مىنويسد : « . . . بو العلاء درآمد ( پزشك ) . . و نوميد برفت و امير را گفت زندگى خداوند دراز باد بو نصر برفت و بو نصر ديگر طلب بايد كرد ، امير آوازى داد با درد و گفت چه مىگوئى ؟ گفت اين است كه بنده گفت . . . امير گفت دريغ بو نصر و برخاست و خواجگان بر بالين او آمدند و بسيار بگريستند و غم خوردند و او را بر محمل پيل نهادند و پنج شش حمّال برداشتند و به خانه باز بردند . . . حق تعزيت بگزاردند . . . تابوتش به صحرا بردند و بسيار مردم بر وى نماز گزاردند . . . پس به غزنين آوردند . . . در باغش دفن كردند . . . « 2 » »

مراسم شادمانى

پس از پايان مراسم عزادارى كه به مناسبت مرگ القادر بالله صورت گرفته بود ، سلطان مسعود دستور داد به ميمنت روى كار آمدن خليفهء جديد و براى احترام به رسول خليفه شهر را آذين بندند . بيهقى در اين باره مىنويسد : « . . . امير خواجه على را بخواند و گفت مثال ده تا خوازه زنند از درگاه تا در مسجد آدينه و هر تكلّف كه ممكن گردد به جاى آرند كه آدينه در پيش است و ما به تن خويش به مسجد آدينه خواهيم ماند تا امير المؤمنين را خطبه كرده آيد گفت : چنين كنم و بازگشت و اعيان بلخ را بخواند و آنچه گفتنى بود بگفت و روى به كار آوردند . روز دوشنبه و سه‌شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه بلخ را بياراستند از در عبد الاعلى تا مسجد جامعه كه هيچكس بلخ را بر آن جمله ياد نداشت و بسيار خوازه زدند از بازار تا سر كوى عبد الاعلى و از آنجا تا درگاه و كوىهاى محتشمان كه آن‌جا نشست داشتند . » سپس مسعود با كوكبهء بسيار به مسجد جامع آمد و زير منبر نشست و رسم خطبه و نماز را خطيب به جاى آورد و ده هزار دينار در پنج كيسهء حرير نثار خليفه كردند و ديگران نيز نثارهاى كلان براى او آوردند . روز بعد امير از خواجهء بزرگ خواست كه مقدمات عقد قرارداد و بازگردانيدن رسول را فراهم كند و از امير المؤمنين بخواهد تا منشورى تازه فرستد شامل خراسان ، خوارزم ، نيمروز و زابلستان و جمله هند و سند و چغانيان و ختلان و قباديان و ترمذ و قصدار و مكران . . . تا عقبهء گرگان و طبرستان در آن باشد و با خانان تركستان مكاتبه نكند و به آنان لقبى ارزانى ندارد . » و سپس از لزوم طرد قرامطه و استقرار امنيت در راه
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 256 . ( 2 ) . همان كتاب ، ص 597 .