تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 336

مساهمون:

ص٣٣٦
ز بىنوائى ، مشتاق آتش مرگم * چو آن كسى كه به آب حيات شد مشتاق
« خاقانى »
خوانى است جهان و زهر لقمه * خوابى است حيات و مرگ تعبير
خاقانى
همان به كاين نصيحت ياد گيريم * كه پيش از مرگ يك نوبت بميريم
نظامى نفرين مادران را جدّى مگيريد :
مادر ار گويد ترا مرگ تو باد * مرگ آن خو ، خواهد و مرگ فساد
مولوى
مرا به مرگ عدو جاى شادمانى نيست * كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست
سعدى
شوم خود را بيندازم از آن كوه * كه چون جشنى بود ، مرگ به انبوه
ويس و رامين
سخنگو سخن سخت پاكيزه راند * كه مرگ به انبوه را جشن خواند
نظامى مراد از دو بيت بالا اين است كه مرگ پيران كهن‌سال جشن است : مرگ به انبوه جشن است ( امثال و حكم ) .
من ايدر همه كار كردم به برگ * به بيچارگى دل نهادم به مرگ
« فردوسى »
چو سال جوان بركشد بر چهل * غم روز مرگ اندر آيد به دل
« فردوسى »
زدى نرگس به جام لاله چشمك * كه غم را مرگ نو بادا مبارك
« زلالى « 1 » »

آيين عزا و سوگوارى

مرگ ناگهانى امير احمد

. . . امير احمد پسر امير بانصر بود ، مردى از گردان عالم ، كه اندرين اركان دولت ، هيچ مردى به شجاعت و سخاوت و تواضع و نيكوعهدى وى نبود ، با صورت تمام ، كه چنو بخشنده و
هامش
( 1 ) . نگاه كنيد به لغت‌نامه دهخدا شماره مسلسل 207 محال خاصه - محمره ص 212 و 213 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 336 | مرتضى راوندى