تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
سعدى نيز مرثيه‌اى دربارهء سعد بن ابى بكر زنگى گفته كه شايان نقل است :
پس از مرگ جوانان گل مماناد * پس از گل در چمن بلبل نخواناد كس اندر زندگانى قيمت دوست * نداند كس چنين قيمت نداناد به حسرت در زمين رفت آن گل نو * صبا بر استخوانش گل دماناد به تلخى رفت از دنياى شيرين * زلال لطف در حلقش چكاناد
حافظ در جاى ديگر در مرگ فرزند خود گويد :
دلا ديدى كه آن فرزانه فرزند * چه ديد اندر خم اين طاق رنگين به جاى لوح سيمين در كنارش * فلك بر سر نهادش لوح سنگين
نظامى گنجوى مرگ را چون واقعيتى غيرقابل اجتناب مىنگرد و از زبان اسكندر مىگويد :
ز مادر برهنه رسيدم فراز * برهنه به خاكم سپاريد باز سبكبار زادم گران چون شوم * چنان كامدم به كه بيرون شوم
* * *
يكى مرغ بر كوه بنشست و خاست * چه افزود بر كوه و از وى چه كاست من آن مرغم و مملكت كوه من * چو رفتم جهان را چه اندوه من
در جاى ديگر پس از مرگ ، از دوستان خود مىخواهد :
در اين ره چو من خوابنيده بسى است * بيارد كسى ياد ، كانجا كسى است به ياد آور اى تازه كبك درى * كه چون بر سر خاك من بگذرى گيا بينى از خاكم انگيخته * سر ساده بالين فروريخته همه خاك فرش مرا برده باد * نكرده ز من هيچ هم عهد ياد نهى دست بر شيشهء خاك من * به ياد آرى از گوهر پاك من فشانى تو بر من سرشكى ز دور * فشانم من از آسمان بر تو نور درودم رسانى ، رسانم درود * بيايى بيايم ز گنبد فرود مرا زنده پندار چون خويشتن * من آيم به جان گر تو آيى به من مدان خالى از همنشينى مرا * كه بينم ترا گر نبينى مرا
جلال الدين محمد بلخى در پيرامون مرگ خود گويد :
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد * گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد براى من مگرى و مگو دريغ دريغ * به دوغ « 1 » ديو درافتى دريغ آن باشد
هامش
( 1 ) . فريب و اشتباه .