تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
مىگويند وحشى بافقى هنگام مرگ غزلى گفت كه شاه‌بيت آن اين است :
مى در قدح كنيد حريفان و گل ببر * رسم عزاى مانه گريبان دريدن است
مولوى مردم را در دوران حيات به صلح و آشتى مىخواند :
چرا مرده‌پرست و خصم جانيم * كه تا ناگه ز يكديگر نمانيم كريمان جان فداى دوست كردند * سگى بگذار ، ما هم مردمانيم غرضها تيره دارد دوستى را * غرضها را چرا از دل نرانيم گهى خوشدل شوى از من كه ميرم * چرا مرده‌پرست و خصم جانيم چو بعد از مرگ خواهى آشتى كرد * همه عمر از غمت در امتحانيم كنون پندار مُردم آشتى كن * كه در تسليم ما چون مردگانيم
نظرات و عقايد گوناگون در پيرامون مرگ : بيهقى از قول حسنك وزير گويد : « جهان خوردم و كارها راندم و عاقبت كار آدمى مرگست ( ص 356 ) . باز در تاريخ بيهقى مىخوانيم : « من رفتم ، روز جزع نيست و نبايد گريست آخر كار آدمى مرگست ( ص 356 ) .
چو خواهد بُدن مرگ فرجام كار * چه در بزم مردن چه در كارزار
« اسدى »
ترسيدن مردم ز مرگ درديست * كان را بجز از علم دين دوا نيست
« ناصر خسرو »
اى مرگ هر آنجا كه رقم برزده‌اى * آراسته كارها بهم بر زده‌اى
« قصص الانبياء ص 230 »
بريخت چنگش و فرسوده گشت دندانش * چو تيز كرد بر او مرگ چنگ و دندان را
« ناصر خسرو » مرگ به دان كه نياز به همسران - « قابوسنامه » از مرگ بتر صحبت نااهل بود - « خواجه عبد الله انصارى »
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى * تا در آغوشش بگيرم تنگ‌تنگ من از او عمرى ستانم جاودان * او ز من دلقى ربايد رنگ‌رنگ
« سنائى »
مجلس وعظ رفتنت هوس است * مرگ همسايه واعظ تو بس است
« سنائى »