تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 334

مساهمون:

ص٣٣٤
جنازه‌ام چو ببينى مگو فراق‌فراق * مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد مرا بگور سپارى مگو وداع‌وداع * كه گور پردهء جمعيت جنان باشد
سخن حكمت‌آميز سعدى در پيرامون مرگ آلب ارسلان :
چو الب ارسلان جان به جان‌بخش داد * پسر تاج شاهى بسر برنهاد به تربت سپردندش از تاجگاه * نه جاى نشستن بد آماجگاه چنين گفت ديوانه‌اى هوشيار * چو ديدش پسر روز ديگر سوار زهى ملك و دوران سر در نشيب * پدر رفت و پاى پسر در ركيب چنين است گرديدن روزگار * سبك‌سير و بدعهد و ناپايدار منه بر جهان دل كه بيگانه‌ايست * چو مطرب كه هر روز در خانه‌ايست نه لايق بود عيش با دلبرى * كه هر بامدادش بود شوهرى نكوئى كن امسال چون دِه تراست * كه سال دگر ديگرى دهخداست « 1 »
* * *
چند باشى به اين و آن نگران * پند گير از گذشتن دگران واعظت مرگ همنشينان بس * اوستادت فراق اينان بس پدرت مرده باخبر نشدى * مادرت رفت و ديده‌ور نشدى داغ فرزند و هجر همسالان * همه ديدى نمىشوى نالان اين دل و جان آهنين كه تراست * نتوان كرد جز به آتش راست
اوحدى
عاقل آن باشد كه عبرت گيرد از * مرگ ياران و بلاى محترز
مولوى
دلم ببردى جان هم ببر كه مرگ به است * ز زندگانى اندر شماتت دشمن
فرخى
نشنيدى حديث خواجهء بلخ * مرگ بهتر كه زندگانى تلخ
سعدى
مرگ چون موم ، نرم خواهد كرد * تن ما گر ز سنگ و سندان است
اديب صابر
سكندر كه بر عالمى دست داشت * در آن دم كه مىرفت و عالم گذاشت ميسر نبودش كزو عالمى * ستانند و مهلت دهندش دمى
بوستان سعدى
هامش
( 1 ) . بوستان سعدى به اهتمام محمد على فروغى ، ص 49 .