چون بوق زدن باشد درگاه هزيمت * پيرى كه جوانى كند اندر گه پيرى
قابوسنامه
چون پير شدى ز كودكى دست بدار * بازى و ظرافت به جوانان بگذار
سعدى
چون پير شدى حافظ از ميكده بيرون شو * رندى و هوسناكى در عهد شباب اولى
حافظ
ناصر خسرو سير زندگى را چنين توصيف مىكند :
حسن و بوى و رنگ بود اعراض من * پاك بفكند آن عرضها جوهرم
شير غران بودم اكنون روبهم * سرو بستان بودم اكنون چنبرم
لالهاى بودم بدينسان خوبرنگ * تازه ، اكنون چون گل نيلوفرم
آن سيه مغفر كه بر سر داشتم * دستِ شصتم سال بربود از سرم
گر شدم غرّه به دنيا لاجرم * هر جفايى را كه بينم درخورم
در سال 524 كه ماه ملك خاتون دختر سلطان سنجر درگذشت ، عمعق بخارايى مرثيهاى سرود و به وسيلهء فرزند خود حميد به مرو فرستاد ، اين دو بيت از آن مرثيه است :
هنگام آنكه گل دمد از صحن بوستان * رفت آن گل شكفته و در خاك شد نهان
هنگام آنكه شاخ شجر نم كشد ز ابر * بىآب ماند نرگس آن تازه بوستان
فيضى دكنى در مرگ فرزند خود گويد :
اى روشنى ديدهء روشن چگونهاى * من بىتو تيرهروز و تو بىمن چگونهاى
ماتم سراست خانهء من در فراق تو * تو زير خاك ساخته مسكن چگونهاى
با خاك و خس كه بستر و بالين خواب تست * اى ياسمين عذار سمن تن چگونهاى
حافظ شيرازى نيز در مرگ فرزند خود مىگويد :
بلبلى خون دلى خورد و گُلى حاصل كرد * باد غيرت به صدش خار پريشاندل كرد
طوطيى را به خيال شكرى دلخوش بود * ناگهش سيل فنا نقش امل باطل كرد
قرة العين من آن ميوهء دل يادش باد * كه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددى * كه اميد كرمم همره اين محمل كرد
روى خاكى و نم چشم مرا خوار مدار * چرخ فيروزه طربخانه از اين كهگل كرد
آه و فرياد كه از چشم حسود مه چرخ * در لحد ماه كمان ابروى من منزل كرد
نزدى شاه رخ و فوت شد امكان حافظ * چه كنم بازى ايام مرا غافل كرد