تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
جهان خانه ديو بد پيكر است * سرايى پرآشوب و دردسر است بيابانش لهو است و رنگش نياز * سمومش هواى دل و غول آز دهنده است و هرچ آن دهد بيش‌وكم * ستاند همان باز با جان بهم بدانندگان ، همچو زندان زشت * برآنكس كه نادان و بيدين ، بهشت از آن بهره برداشتن شادى است * ز بندش خلاصى هم آزادى است
اسدى
اولش مهد و آخرش تابوت * در ميان جستجوى خرقه و قوت
اوحدى سعيد طائى چون هراكليت فيلسوف يونانى با نظرى فلسفى و عرفانى كليهء افراد بشر را مخاطب قرار مىدهد و برآنست كه نه تنها آدميان بلكه كليهء مظاهر طبيعت و خود جهانى كه ما در آن زندگى مىكنيم محكوم به فناست و چون جهان و جهانيان محكوم به زوال و مرگند غم خوردن كارى عبث و بيهوده است :
غم مخور اى دوست كاين جهان بنماند * هرچه تو مىبينى آن‌چنان بنماند هيچ گل و لاله‌اى ز انجم رخشان * بر چمن سبز آسمان بنماند . . . نيم چو از كائنات حسى و عقلى * در همه بازار كن فكان بنماند
نظامى از مشكلات و عوارض و آثار پيرى سخن مىگويد :
در اين چمن كه ز پيرى خميده شد كمرم * ز شاخهاى بقا بعد از اين چه بهره برم نه سايه است ز نخلم ، نه ميوه‌اى كس را * كه تندباد حوادث بريخت برگ و برم سپهر با قد خم‌گشته مىكَنَد لحدم * به پاى موى ز كافور مىدهد خبرم دو رشته پر ز گهر بود در دهن ما را * جفاى چرخ گسست و بريخت آن گهرم رسيد روز به آخر چو جغد مىخواهم * كزين خرابه به معمورهء فنا بپرم دوتا شدم كه نيالايدم به خون دامن * كه خون‌فشان شده چشم از تراوش جگرم نشست برف گران بر سرم ز موى سپيد * ز پست گشتن بام وجود در خطرم . . .
* * *
نزيبد مرا با جوانان چميد * كه بر عارضم صبح پيرى دميد
سعدى
جوانى گفت پيرى را چه تدبير * كه يار از من گريزد چون شوم پير جوابش داد پير نغزگفتار * كه در پيرى تو خود بگريزى از يار
* * *