تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
شو تا قيامت آيد زارى كن * كى رفته را به زارى باز آرى
رودكى مردم بيقدر را زنده مشمار ( از قابوسنامه )

لباس عزا

به طوريكه از كتاب ويس و رامين برمىآيد در دوران قبل از اسلام لباس عزا به رنگ كبود بوده ولى پس از اسلام در سوگوارى گاه لباس سفيد و زمانى لباس سياه يا نيلى معمول شده است .
كه زردست اين سزاى نابكاران * كبود است اين سزاى سوگواران سفيد است اين سزاى گنده‌پيران * دو رنگست اين سزاوار دبيران
* * *
كبودش جامه همچون سوگواران * رخانش لعل همچون لاله‌زاران
* * *
تو مانى و بد و نيكت ، چو زين عالم برون رفتى * نيايد با تو در خاكت نه فغفورى ، نه خاقانى
سنائى
سر تابوت شاهان را اگر در گور بگشايند * فتاده در يكى كنجى دو پاره استخوان بينى
خاقانى . . . چون خوارزمشاه فرمان يافت ( يعنى درگذشت ) ممكن نشد تابوت و جز آن ساختن . . . بيهقى
جهانا دو رويى اگر راست خواهى * كه فرزند زائى و فرزند خوارى
ناصر خسرو
جهان بگشتم و دردا ، به هيچ شهر و ديار * نديده‌ام كه فروشند بخت در بازار ز منجنيق فلك سنگ فتنه مىبارد * من ابلهانه گريزم در آبگينه حصار كفن بياور و تابوت و جامه نيلى كن * كه روزگار طبيب است و عافيت بيمار
عرفى
زادگان چون رحم بپردازند * سفر مرگ خويش را سازند سوى مرگ است خلق را آهنگ * دم زدن گام و روز و شب فرسنگ جان‌پذيران چه بينوا چه به برگ * همه در كشتىاند و ساحل مرگ
سنائى