تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
تو رنجى و آسان دگر كس خورد * سوى گور و تابوت تو ننگرد روانت گر از آز فرتوت نيست * نشست تو جز تنگ تابوت نيست تو را تنگ تابوت بهر است و بس * خورد رنج تو ، ناسزاوار كس رها نيست از چنگ و منقار مرگ * سر پشه و مور تا پيل و گرگ . . . چه افسر نهى بر سرت بر ، چه ترك * بر او بگذرد پر و پيكان مرگ جهانا چه خواهى ز پروردگان * چه پروردگان ؟ داغ دل بُردگان برون رفت زين خاكدان همچو باد * تو گويى كه هرگز ز مادر نزاد دريغ آن همه دين و داد و دهش * دريغ آن همه فرّ و زيب و منش . . . دريغ آن بر و بازو و يال او * گراييدن تيغ و كوپال او . . . چنين است آيين چرخ بلند * گهى شاد دارد گهى مستمند گهى تاج و تخت و نگين و كلاه * گهى مرگ و تابوت و خاك سياه ازو گاه شادى و گاهم غم است * گهى تخت شاهى و گه ماتم است الا اى جهان‌دار گردن‌فراز * بدين تخت و ديهيم و شادى مناز مشو بر جهانِ جهان شيفته * به مردى و آوازه بفريفته جهان با كسى پايدارى نكرد * همه ساله با مرد يارى نكرد
استاد طوس نيز در شمار كسانى است كه زندگى را براى « كار كردن » و « ثمر بخشيدن » مىخواهد و مطلقا با تنبلى و تن‌آسانى موافق نيست :
همى خواهم از كردگار بلند * كه چندان بماند تنم بىگزند كه اين نامه بر نام شاه جهان * بگويم ، نمانم سخن در نهان وز آن پس تن بىهنر خاك راست * روان روان معدن پاك راست
* * *
چنان كامدى رفت خواهى تهى * تو گنج از پى گنج‌بانى نهى
اسدى
به مرگ بدان شادمانى رواست * گرچه تن ما همه مرگ راست
فردوسى
چون مردن تو مردن يكبارگى است * يك بار بمير ، اين چه بيچارگى است خونى و نجاستى و مشتى رگ و پوست * انگار نبود اين چه غمخوارگى است
خيام
سعديا مرد نكونام نميرد هرگز * مرده آنست كه نامش به نكويى نبرند
سعدى