تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
چنان دان كه داد است ، بيداد نيست * چو داد آمدت بانگ و فرياد چيست ؟
* * *
جوانى و پيرى به نزد اجل * يكى دان چو در دين نخواهى خلل
* * *
برين كار يزدان ترا راز نيست * اگر ديو با جانت انباز نيست
* * *
كسى را كه سالش به دوسى رسيد * اميد از جهانش ببايد بريد
* * *
چو آمد به نزديك سر تيغ شصت * مده مى ، كه از سال ، شد مرد مست
* * *
به بودن چه دارى تو چندان اميد * پياميست از مرگ موى سفيد
* * *
جهانا مپرور چو خواهى دُرود * چو مى بدروى پروريدن چه سود يكى را برآرى به چرخ بلند * سپاريش ناگه به خاك نژند
* * *
جهانا ندانم چرا پرورى * چو پروردهء خويش را بشكرى
* * *
جهانا چه بد مهر و بدگوهرى * كه خود پرورانى و خود بشكرى
* * *
زمين گر گشاده كند راز خويش * نمايد سرانجام و آغاز خويش كنارش پر از تاجداران بود * برش پر ز خون سواران بود پر از مرد دانا بود دامنش * پر از خوبرخ چاك پيراهنش كجا آن سر و تاج شاهنشهان * كجا آن بزرگان و فرخ مهان كجا آن حكيمان و دانندگان * همان رنج بردار خوانندگان كجا آن بتان پر از ناز و شرم * سخن گفتن خوب و آواى نرم . . . همه خاك دارند بالين و خشت * خنك آنكه جز تخم نيكى نكشت چنين گفت موبد كه مردن بنام * به از زنده ، دشمن بر او شادكام اگر تخت يا بى وگر تاج و گنج * وگر چند پوينده باشى برنج سرانجام جاى تو خاكست و خشت * جز از تخم نيكى نبايدت كشت
* * *