روى ما پژمرده ، زبان ما فروبسته ، و دهان ما درهم شكسته . . . ما در خاك تيره و شما در خواب غفلت انّ فى ذلك لعبرة لاولى الالباب . . « 1 » » .
در سال 551 هجرى اتسز ، مخدوم و ممدوح و طواط ، شاعر نامدار عهد خوارزمشاهيان ، ديده از جهان فروبست ، شاعر در حالى كه جنازهء ولىنعمت خود را نظاره مىكرد با تأسف بسيار چنين گفت :
شاها فلك از سياستت مىلرزيد * پيش تو به طوع بندگى مىورزيد
صاحب نظرى كجاست تا درنگرد * تا آن همه سلطنت بدين مىارزيد ؟
( به نقل از جهانگشاى جوينى )
در اشعار زير كه منسوب به سلطان سنجر است قدرت سلاطين و امرا مورد تحقير قرار گرفته است :
ز بيم تيغ جهانگير و گرز قلعهگشاى * جهان مسخّر من شد چو تن مسخّر راى
گهى به عزّ و به دولت همى نشستم شاد * گهى ز حرص همى رفتمى ز جاىبجاى
بسى تفاخر كردم كه من كسى هستم * كنون برابر بينم همى امير و گداى
اگر دو كلّهء پوسيده بركشى ز دو گور * سر امير كه داند ز كلّهء كرّاى « 2 »
هزار قلعه گشادم به يك اشارت دست * بسى مصاف شكستم به يك فشردن پاى
چو مرگ تاختن آورد هيچ سود نكرد * بقا بقاى خداىست و ملك ملك خداى
اكنون شمهاى از آراء و نظريّات شعراى نامدار ايرانى را در پيرامون مرگ نقل مىكنيم :
روز مرگ به نظر رودكى :
زندگانى چه كوته و چه دراز * نه به آخر بمرد بايد باز ؟
خواهى اندر عنا « 3 » و شدّت زى * خواهى اندر امان به نعمت و ناز
خواهى اندكتر از جهان بپذير * خواهى از رى بگير تا به تراز
اين همه باد و بود تو خوابست * خواب را حكم نى مگر به مجار
اين همه روز مرگ يكسانند * نشناسى ز يكدگرشان باز
* * *
به سراى سپنج مهمان را * دل نهادن هميشگى نه رواست
زير خاك اندرونت بايد خفت * گرچه اكنونت خواب بر ديباست
با كسان بودنت چه سود كند * كه به گور اندرون شدن تنهاست
هامش
( 1 ) . از رسائل خواجه عبد الله انصارى ، با تصحيح و مقدمهء آقاى سلطان حسين تابنده گنابادى ، مصحح وحيد دستگردى ، چاپ ارمغان ، ص 80 به بعد .
( 2 ) . حجام ، سرتراش ، غلام .
( 3 ) . عناء يعنى شدت و سختى .