تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
درگذشت ، برادرش سيد مرتضى نتوانست جنازهء او را بنگرد و از شدت تأثير و اندوه در مرقد موسى بن جعفر ( ع ) به گريه و ناله پرداخت ، وزير فخر الملك بر جنازهء سيد نماز گزارد ، و در پايان روز به مشهد كاظمين رفت و سيد مرتضى را كه از فضلاى عصر بود با خود به خانه برگردانيد ، سيد مرتضى كه سخت به برادر دلبستگى داشت در مرثيهء او چنين گفت :
يا للرجال لفجعه جذمت يدى * و وددت لو ذهبت على براسى ما زلت اصدر وردها حتى اتت * فحسوتها فى بعضى ما انا حاسى و مطلتها زمنا فلما صممت * لم يثنها مطلى و طول مكاسى للّه عمرك من قصير طاهر * و لرب عمر طال بالاد ناس
يعنى : اى مردم فغان از مصيبتى كه دست مرا قطع كرد ، چه بجا بود كه سر و پيكر من را هم مىبرد - هميشه انديشه چنين مصيبتى را از خاطر بيرون مىكردم ، تا آنكه بسرم آمد ، و در ضمن ساير شربتهاى ناگوار اين را هم جرعه‌جرعه نوشيدم ، مدتها آن را سر پيچاندم ولى چون تصميم گرفت ، سرپيچى من او را از تصميمش منصرف نكرد . چه بركتى در عمر تو بود ، چه كوتاه و پاك زيستى ، چه عمرهايى به طول مىانجامد ولى با هزاران آلودگى « 1 » . » ناگفته نگذاريم كه سعدى در آغاز باب ششم گلستان از مردى 150 ساله ياد مىكند و در وصف او مىنويسد : « با طايفهء دانشمندان در جامع دمشق بحثى همى كردم كه جوانى درآمد و گفت درين ميان كسى هست كه زبان پارسى بداند ، غالب اشارت به من كردند ، گفتمش خير است ، گفت پيرى صد و پنجاه ساله در حالت نزع است و به زبان پارسى چيزى همى گويد و مفهوم ما نمىگردد اگر به كرم رنجه شوى مزد بيابى باشد كه وصيّتى همى كند . چون به بالينش فرا رسيدم اين مىگفت :
دمى چند گفتم برآرم به كام * دريغا كه بگرفت راه نفس دريغا كه بر خوان الوان عمر * دمى خورده بوديم و گفتند بس
معانى اين سخن را با شاميان همى گفتم و تعجب همى كردند از عمر دراز و تأسف او همچنان بر حيات دنيا ، گفتم چگونه‌اى درين حالت ؟ گفت چه گويم :
نديده‌اى كه چو سختى همى رسد به كسى * كه از دهانش بدر مىكنند ، دندانى قياس كن كه چه حالت بود در آن ساعت * كه از وجود عزيزش بدر رود جانى « 2 »
بىمناسبت نيست در اين مقال جمله‌اى چند از گفته‌هاى صادق هدايت را پيرامون
هامش
( 1 ) . سيد محمود طالقانى ، ترجمه و شرح نهج البلاغه ، ص 21 . ( 2 ) . ذكاء الملك ، كليات سعدى ص 175 .