شاعرى در تأييد اين معنى گويد :
جوانى گفت پيرى را چه تدبير * كه يار از من گريزد چون شوم پير
جوابش داد پير نغز گفتار * كه در پيرى تو خود بگريزى از يار
عنصر المعالى در صفحات بعد از خصوصيات پيرى ياد مىكند و با صراحت به فرزند خود مىگويد : « . . . جوانان را اميد پيرى بود و پير را جز مرگ اميد نباشد . . . غله چون سپيد گشت اگر ندروند ناچار خود بريزد
. . . گر بر سر ماه برنهى پايهء تخت * ور همچو سليمان شوى از دولت و بخت
چون عمر تو پخته گشت بربندى رخت * كان ميوه كه پخته شد بيفتد ز درخت
. . . و چنان دان كه ترا نگذارند تا همى باشى چون خواستهاى تو ، از كار فروماند ، و در بينايى و گويايى و شنوايى و بويايى و لمس و ذوق و همه بر تو بسته شد ، نه تو از زندگانى خويش شاد باشى و نه مردم از زندگانى تو ، و بر مردمان و بال گردى ، پس مرگ از چنان زندگانى به . . .
سلطان جهان در كف پيرى شده عاجز * تدبير شدن ساز كه شصت و سه درآمد
ولى كسائى در پنجاه سالگى از زندگى بىحاصل خود اظهار ملال و آثار دردناك پيرى را در خود احساس مىكنند :
به سيصد و چهل و يك رسيد نوبت سال * چهارشنبه ، سه روز باقى از شوال
بيامدم به جهان تا چه گويم و چه كنم ؟ * سرود گويم و شادى كنم به نعمت و مال
ستوروار بدينسان گذاشتم همه عمر * كه برده گشتهء فرزندم و اسير عيال
به كف چه دارم از اين پنجه شمرده تمام ؟ * شمارنامهء با صد هزار گونه و بال
. . دريغ فرّ جوانى ! دريغ عمر لطيف * دريغ صورت نيكو ، دريغ حسن و جمال
كجا شد آنهمه خوبى ، كجا شد آنهمه عشق * كجا شد آنهمه نيرو ؟ كجا شد آنهمه حال ؟
سرم بگونهء شيرست و دل بگونهء قير * زخم به گونهء نيلست و تن بگونهء نال « 1 »
نهيب مرگ بلرزاندم همه شب و روز * چو كودكان بدآموز را نهيب دوال « 2 »
گذاشتيم و گذشتيم و بودنى همه بود * شديم و شد سخن ما فسانهء اطفال
ايا « كسائى » پنجاه بر تو پنجه گذاشت * بكند بال تو را زخم پنجه و چنگال
اكنون سخن كمال الدين بندار رازى را پيرامون مرگ از تذكرهء دولتشاه سمرقندى نقل مىكنيم :
هامش
( 1 ) . نال يعنى نى باريك .
( 2 ) . دوال : شلاق .