تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
دو ، روز حذر كردن از مرگ روا نيست * روزى كه قضا باشد و روزى كه قضا نيست روزى كه قضا باشد كوشش ندهد سود * روزى كه قضا نيست درو مرگ روا نيست

مرگ به نظر زكرياى رازى

رازى ضمن بحث پيرامون مرگ مىنويسد : « آنان كه از مرگ ترس و وحشت دارند ، هر بار كه مرگ را در نظر خود مجسم سازند به آنان مرگى دست مىدهد و در مدتى دراز ممكن است دچار مرگهاى متعدّدى بشوند ، پس بهتر و نيكوتر آنست كه نفس انسانى با لطف و حيلت اين اندوه و ترس را از خود دور سازد و خردمند كسى است كه غم و اندوه را در خود مجال ندهد . . . و در نابودى و بيرون كردن آن از نفس خود بكوشد - افلاطون در آثار خود بارها اشاره به مرگ كرده . و او مىگويد كه ترس از مرگ نشانهء بىخردى است و از كجا كه اين مرگ كه مردم آن را بزرگترين شر مىپندارند بزرگترين خير نباشد . . . به نظر ابن سينا « مرگ را دردى جز در بيمارى نيست زيرا كه درد به وسيلهء ادراك است و ادراك جز در مورد زنده متصوّر نيست و اگر كسى به جهت عقاب از مرگ مىترسد در واقع از عقاب مىترسد نه از مرگ و به جاى ترس از مرگ بايد از گناهان پرهيز كند . . . « 1 » »

وصف پيرى

وقتى احمد مستوفى را كه پيرى سالخورده بود به ترجمهء كتاب فتوح كه خواجه محمد بن على اعثم كوفى در سنهء 204 تأليف كرده است دعوت كردند ، وى از قبول اين كار دشوار به علت پيرى سر باززد و در وصف حال خويش گفت « ضعف پيرى سر همهء شكستگىها و مايهء همهء فروبستگيهاست و سردى و خشكى بر مزاج غلبه مىكند كه موجب نسيان و منتجّ طغيان باشد و ملالت و كسالت به خاطر راه مىيابد . . « 2 » » در طوطىنامه از آثار قرن هشتم هجرى راجع به مراحل عمر چنين مىخوانيم : « چون عمر من به چهل و پنجاه رسد ، پس از آن دولت چه فايده كند و از آن مملكت چه بهره توان ستد كه حكما فرموده‌اند : بهار عمر و زندگانى تا چهل سال بيش نيست و موسم عيش و كامرانى تا بدين غايت بيش نه ، و هرچه از اين تجاوز كند ، و از اين مقام بگذرد گلشنى باشد بىجوى و گلزاريست بىبوى چنان كه گفته‌اند ، نظم :
نشاط عمر باشد تا چهل سال * چهل رفته فروريزد ، پر و بال
هامش
( 1 ) . مهدى محقق : فيلسوف رى ، ص 58 به بعد . ( 2 ) . تاريخ اعثم كوفى به نقل از راهنماى كتاب ، سال نوزدهم ، شماره‌هاى 4 و 6 ، ص 465 .