پَسِ پنجه نباشد تندرستى * بصر كندى پذيرد ، عقل سستى
چو شصت آمد ، نشست آمد پديدار * چو شد هفتاد ، افتاد آلت از كار
به هشتاد و نود گر ، دررسيدى * بسا سختى كه از گيتى كشيدى
وز آنجا گر به صد منزل رسانى * بود مرگى به صورت زندگانى « 1 »
صاحبنظران شرق غايت عمر طبيعى آدمى را در حدود هفتاد سال مىدانستند و بر آن بودند كه چون عمر كسى از هفتاد گذرد بيمارى و درد و رنج او را آرام نخواهد گذاشت .
راوندى در راحة الصدور مىنويسد : « هر بنى آدمى را غايت عمريست كه بدان اجل فراز آيد و صحيفهء عملش در آن برسد بايد كه در حسنات افزايد و از سيئات بكاهد پيش از آنكه مدت اجل برسد و از سعى در عمل بازماند .
چنين است رسم سراى فريب * فرازش بلندست و پستش نشيب
چه بندى دل اندر سراى فسوس * كه ناگه به گوش آيد آواى كوس
خروشى برآرد كه بربند رخت * نبينى جز از تختهء گور تخت
به كس برنماند جهان جاودان * نه بر تاجدار و نه بر موبدان
روانت گر از آز فرتوت نيست * ترا جاى جز تنگ تابوت نيست
ز هفتاد برنگذرد بس كسى * ز دوران چرخ ، آزمودم بسى
وگر بگذرد آن همه بدتريست * بر آن زندگانى ببايد گريست
روان تو دارنده روشن كناد * خرد پيش چشم تو جوشن كناد . . « 2 »
در جاى ديگر مىنويسد : « . . . از قضا و قدر به عقل و بصر حذر نتوان كرد و آدمى چو آفتاب ، هر كجا كه رود بلا و محنت چو سايه ملازم او بود و تقدير سابق لا حق . . .
سر الب ارسلان ديدى ز رفعت رفته بر گردون * به مرو آتا به خاك اندر تن آلب ارسلان بينى
چون اجل فراز آيد مهلت منقضى شود رسيدنى برسد و چون قضا بيابد بصر برود . شعر :
اگر شهريار است اگر مرد خُرد * هر آنكس كه زايد ببايدش مرد
نگر تا كه بينى بگرد جهان * كه او نيست از مرگ خسته روان
بريزى به خاك ار همه آهنى * اگر دينپرستى ، گر اهريمنى
ز خاكيم و هم خاك را زادهايم * به بيچارگى دل به دو دادهايم
همه مرگ را ايم پير و جوان * برفتن خرد بادمان قهرمان
همه كارها ، را به گيتى دَرَست * مگر مرگ كانرا درى ديگرست « 3 »
چون سيد شريف رضى ( گردآورندهء نهج البلاغهء حضرت امير « ع » ) در محرّم 404
هامش
( 1 ) . طوطىنامه ، پيشين ، ص 463 .
( 2 ) . راحة الصدور راوندى ، پيشين ، ص 113 .
( 3 ) . همان كتاب ، ص 121 .