تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
دستخوش غم و اندوه مىگردد نقشه و محاسبات يك ماشين پرواكننده را كشيد و بر آن تعليقى نوشت كه مانند زنگ در حافظهء انسان صدا مىكند ، اينجا بايد بال گذاشته شود ، لئونارد داوينچى موفق نشد و مرد ، ولى زندگى به اين رؤيا ادامه داد ، نسلها گذشت و مردم آن روزگار گفتند كه انسان نبايد پرواز كند ، اما سرانجام پرواز كردند ، حيات آن چيزى است كه سه هزار سال صبر مىكند ، و سر فرود نمىآورد ، فرد شكست مىخورد ولى زندگى پيروز مىگردد . فرد مىميرد ولى زندگى بىآنكه خسته و نوميد شود ، به راه خود ادامه مىدهد . . . به حيرت مىافتد و به شوق مىآيد نقشه مىكشد ، و مىكوشد ، بالا مىرود ، و به مقصد مىرسد ، و دوباره به هوس و شوق ديگر مىافتد - اينجا پيرمردى است كه بر بستر مرگ دراز كشيده است ، دوستان او به دورش جمع شده در كارش فرومانده‌اند خويشاوندانش گريه مىكنند ، چه منظرهء وحشتناكى است ، بدنى است سست و از كارمانده دهانى بىدندان و چهره‌اى بىخون ، زبانى بىحركت و چشمانى بىنور ، جوانى پس از آنهمه اميد و سعى و كوشش ، به اين بن‌بست رسيده است . . . اين مرد هفتاد ساله با رنج و زحمت به كسب دانش پرداخت ، مغزش انبار معلومات و تجربيات شد . . . ولى امروز مرگ بالاى سر اوست . . . دلش را مىفشارد و نفسش را مىبندد مرگ پيروز مىگردد . در بيرون بر روى آلاچيقهاى سبز ، مرغان چهچهه مىزنند ، و خروس سرود طلوع آفتاب را مىخواند و روشنى مزارع را فرامىگيرد ، جوانه‌ها باز مىشوند شاخه‌ها سر برمىآورند شيرهء نباتى در تنهء درختان بالا مىرود اينجا كودكان با شادى جنون‌آميزى . . . مىخندند و همديگر را صدا مىزنند و يكديگر را دنبال مىكنند . . . چه نشاطى . . . آنها رشد خواهند كرد بار خواهند گرفت ، عشق خواهند ورزيد و شايد پيش از مردن كيفيت حيات را كمى بالاتر خواهند برد . . . زندگى پيروز مىشود . . . « 1 » » نويسندهء قابوسنامه در پايان باب نهم « در پيرى و جوانى » خطاب به فرزند خود مىگويد : « اى پسر هرچند جوانى ، پير عقل باش ، نگويم جوانى مكن ، و لكن جوان خويشتن‌دار باش و از جوانان پژمرده مباش ، جوان شاطر ، نيكو بود ، چنانك ارسطاطاليس حكيم گفت : « الشباب نوع من الجنون » . و نيز از جوانان جاهل مباش ، كه از شاطرى بلا نخيزد و از كاهلى بلا خيزد ، و بهرهء خويش از جوانى بحسب طاقت بردار كه چون پير شوى نتوانى ، چنان كه آن پير گفت كه چندين سال حسرت و غم خوردم كه چون پير شوم ، خوبرويان مرا نخواهند ، اكنون كه پير شدم ، من ايشان را نمىخواهم و اگر خود خواهم نزيبد . . . « 2 » »
هامش
( 1 ) . لذات فلسفه ، پيشين ، ص 491 به بعد . ( 2 ) . قابوسنامه ، باب نهم ، ص 40 .