تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 304

مساهمون:

ص٣٠٤
وضوح مرگ را در پايين تپه مىبينيم ، پيش از آن وجود مرگ را نمىپذيرفتيم و مرگ در نظر ما مفهوم مجرد علمى بود كه دل‌مشغولى بدان درخور مردان قوى نبود ولى ناگهان مىبينيم كه بيرحمانه در جلو سبز شد و هرچه كوشش مىكنيم خود را به پايين تپه نزديكتر مىيابيم . . . عمل دورهء جوانى اشتياق شديد به افكار نوين است و آن را وسيلهء ممكن و مقدورى براى تسلط بيشترى بر محيط مىيابد ، ولى عمل دورهء پيرى مبارزه‌اى بىرحمانه است با نوخواهى . . . عمل دورهء ميانسالى تعديل افكار نوين است با محدوديتهاى عملى ، مىكوشد ، تا براى تحقّق بخشيدن ، راههايى پيدا كند ، جوانى پيشنهاد مىكند ، پيرى به مخالفت برمىخيزد ، و ميانسالى تكليف و اندازهء آن را معين مىكند . . . » دوستى بيرحم مىگفت : « مردان بايد در اوج زندگى خود بميرند ، ولى آنها در اوج نمىميرند ، مرگ و جوانى به تصادف همديگر را در راه ملاقات مىكنند .

پيرى چيست

شكى نيست كه پيرى در اساس حالتى از حالات جسم است كه در آن پرتوپلاسم به آخر حيات خود مىرسد . مرگ تباهى جسم و نفس است ، تصلّب شرايين ، و تجمّد عقايد ، و كندى فكر ، و بطوء جريان خون است . پيرى انسان ، بسته به پيرى شرايين و جوانى او بسته به جوانى افكارش است . . . هر دهه‌اى كه از عمر مىگذرد ، توانايى فراگرفتن كمتر مىگردد ، سن پيرى را نوعى بيحسى و كرخى و ضعف اراده فرامىگيرد و پيش از آنكه مرگ كار نهايى خود را انجام دهد ، طبيعت نوعى تخدير عمومى مىآورد ، هرچه شدت و قدرت حواس و حساسيت كمتر شود ، نشاط ضعيفتر مىشود ، و ميل به زندگى به بىعلاقگى و انتظار صبورانه بدل مىگردد ، وحشت از مرگ به طور عجيبى با ميل به استراحت مخلوط مىشود . . . ما در بدن نوع انسان اعضاى موقتى هستيم ، و در جسم حيات كل به منزلهء سلولهاى آن مىباشيم ، ما مىميريم و از ميان مىرويم تا حيات جوان و نيرومند بماند اگر هميشه زنده مىمانديم ، رشد متوقف مىشد و جوانى ديگر در روى زمين جايى براى خود نمىيافت . . . ما پيش از آنكه بميريم نشاط و حيات خود را به شكل تازه‌ترى نشان مىدهيم ، با آوردن فرزندان بر شكاف ميان نسلها پل مىبنديم و دشمنى مرگ را رفع مىكنيم . . . گرچه ما كه اجزاء هستيم مىميريم ، اما حيات كل را مرگى نيست . سه هزار سال پيش به خاطر مردى رسيد كه انسان مىتواند پرواز كند و بالهايى براى خود ساخت پسر او « ايكاروس » به اين بالها اعتماد كرد و آن را برخود بست و خواست پرواز كند ، ولى به دريا افتاد ؛ اما حيات گستاخانه اين رؤيا و آرزو را ادامه داد . پس از سى نسل روح مجسمى به نام لئونارد داوينچى آمد و در ميان شاهكارهاى خود كه انسان از مشاهدهء زيبايى آن