جوانى خرد يار بود عشق را از هر چيزى گرامىتر مىداشت ، روح و جسم را براى پذيرايى عشق تميز و پاكيزه نگاه مىداشت ، و ايام عشق را با ماههاى نامزدى طولانىتر مىساخت ، و آن را با ازدواج پر از آداب و تشريفات تضمين مىكرد ، و با تصميم و جدّ تمام همه را پيرو آن مىساخت ، اگر عقل و حكمت با جوان بود ، عشق را عزيز مىداشت و آن را با اخلاص تقويت مىكرد . و با فداكارى عميقتر مىساخت و با آوردن فرزندان ، به آن حيات و زندگى مىبخشيد و همه چيز را تابع اين مقصد و غرض مىكرد ، با اينكه عشق ما را بندهء خود مىسازد و درد و غم بار مىآورد و با آنكه با هجران و فراق ما را پايمال مىكند ، باز بايد بر هر چيزى مقدم باشد .
جوان زناشوئى مىكند ، و جوانى پايان مىيابد ، مردى كه زناشوئى كرد ، از روز پيش ، 5 سال پيرتر گشت ، و زن نيز همينطور . از نظر زيستشناسى ميانسالى با زناشوئى آغاز مىگردد زيرا كار و مسئوليت جاى بازى بىبندوبار را مىگيرد ، و شهوات تسليم محدوديتهاى اجتماعى مىگردند ، و شعر در برابر نثر سر فرود مىآورد ، اين تغيير به نسبت رسوم و اقاليم فرق مىكند ، در روزگار ما ، ازدواج ديرتر صورت مىگيرد ، و به همين جهت دورهء جوانى طولانىتر است ، ولى در ميان مردم مشرق و جنوب وقت ازدواج در عنفوان جوانى است و پس از آوردن فرزندان پيرى به دنبال مىرسد ، ستانلى هل مىگويد : « شرقيهاى جوان كه در 13 سالگى شروع به اعمال جنسى مىكنند در سى سالگى از پا درمىآيند ، و دست به داروهاى تقويت مىزنند . . .
در اقاليم گرم زنان غالبا در سى سالگى پير مىشوند ، به طور كلى كسانى كه دير بالغ شوند ، ممكن است دير پير شوند ، شايد اگر مىتوانستيم بلوغ جنسى خود را تا به هنگام استقلال اقتصادى خود به تأخير بيندازيم و دورهء جوانى و تربيت را طولانىتر كنيم به مرحلهاى از تمدن مىرسيديم كه بىسابقه بود . . . زندگى شادى و هيجان جوانى را مىگيرد و در عوض آرامش و افتخار و قدرت مىآورد . هر مردى در سى و پنجسالگى در اوج منحنى خويش است ، هم به قدر كافى از خواهشها و شهوات سالهاى جوانى در اوست و هم دورنماى تجربهء وسيع و فهم پخته و رسيدهاى در اختيارش است . . . » به محض اينكه جاى خود را در دنياى اقتصادى پيدا كرديم ، طغيان جوانى فرومىنشيند . . . تندروى را كنار مىگذاريم ، و به آزاديخواهى ملايم مىگراييم . . . از چهل سالگى ترجيح مىدهيم كه دنيا آرام و ساكت باشد . . . قسمتى از محافظهكارى روزافزون دورهء ميانسالى معلول كاهش نيروست كه موجب عفت و اخلاق مردان از كارافتاده است ، نخست باور نمىكنيم ولى بعد با نوميدى درمىيابيم كه ديگر انبار انرژى با برداشتن از آن پر نمىگردد و به قول شوپنهاور ديگر از سرمايه مىخوريم نه از عايدات ، اين احساس تا مدتى زندگى را تاريك و غمآلود مىكند ، شروع مىكنيم به گله و شكايت از كوتاهى زندگى و عدم امكان وصول به حكمت يا كمال ، در تنگناى دايرهاى محدود ، در اين موقع بالاى تپه ايستادهايم و با كمال
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 303
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٣٠٣