تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
فردوسى در مقدمهء داستان رستم و سهراب از « راز مرگ » اظهار بىخبرى مىكند ، نمىداند كه اين نقطهء پايان حيات را « داد » بخواند يا « بيداد » :
يكى داستان است پر آب چشم * دل نازك از رستم آيد به خشم اگر تندبادى برآيد ز كنج * به خاك افكند نارسيده ترنج ستمكاره خوانيمش ار دادگر * هنرمند گوئيمش ار بىهنر اگر مرگ دادست بيداد چيست * ز داد اينهمه بانگ و فرياد چيست از اين راز جان تو آگاه نيست * بر اين پرده اندر تو را راه نيست
در پايان داستان فردوسى آدميان را از تلاش در راه كشف راز مرگ برحذر مىدارد و « كليد » اين سراى اسرارآميز را نيافتنى مىپندارد :
چنين گفت بهرام نيكوسخن * كه با مردگان آشنائى مكن نه ايدر همى ماند خواهى دراز * بسيجيده باش و درنگى مساز به تو داد يك روز نوبت پدر * سزد گر تو را نوبت آيد به سر چنين است رازش نيايد پديد * نيابى به خيره چه جوئى كليد در بسته را كس نداند گشاد * در اين رنج عمر تو گردد به باد
از فردوسى در مرگ فرزند دلبند خود ، فرزندى كه در مصائب و مشكلات زندگى يار و مددكار او بود شعرى جانسوز به يادگار مانده است :
مگر بهره برگيرم از پند خويش * برانديشم از مرگ فرزند خويش مرا بود نوبت ، برفت آن جوان * ز دردش منم چون تنى بىروان شتابم مگر تا همى يابمش * چو يابم به بيغاره بشتابمش كه نوبت مرا بُد ، تو بىكامِ من * چرا رفتى و بردى آرام من ؟ ز بدها تو بودى مرا دستگير * چرا راه جستى ز همراه پير مگر همرهان جوان يافتى * كه از پيش من تيز بشتافتى جوان را چو شد سال بر سى و هفت * نه بر آرزو يافت گيتى و رفت . .

از كودكى تا پيرى

ويل دورانت ، مراحل زندگى را از كودكى تا جوانى ، پيرى و مرگ چنين توصيف مىكند : « كودكى را مىتوان سن بازى ناميد . . . جوانى يعنى انتقال از بازى به كار و از وابستگى به خانواده ، به اعتماد به نفس ، در جوانى كمى بىنظمى و خودخواهى هست زيرا در خانواده مهر پدرى و مادرى با هوسها و خواهشهاى او بىهيچ دريغى مساعد بودند . . . اگر با