در جاى ديگر از كتاب سمك عيار يك سيماى زيبا و دلفريب چنين توصيف شده است :
« . . . در وى نگاه كرد و آن روى و موى و حلاوت و بالاى و پهناى ماهانه بديد ، سروى ديد روان ، رويى ديد چون ماه شب چهارده ، بالايى چون سرو و گيسويى چون كمند سياه ، خنديدنى چون صبح ، خراميدنى چون كبك ، جلوه كردنى چون طاوس ، اشكمى چون آرد كه ده بار به حرير ببيزى و به روغن بسرشى ، و زنخدانى سيمين ، دهانى چنان كه چون سخن گفتى وهم نتوانستى كردن كه سخن مىگويد ، بينى چون تيغ درم ، چشمى چون چشم گور ، گردنى چون گردن غزالان ، دندانى چون در . . . جبههاى چون تختهء سيم ، عارضى چون گل ، در حسن چنان تمام بود كه اگر زاهدى او را بديدى زهد در باقى كردى و اگر صوفى او را بديدى طاعت صوفى خود در باقى كردى و اگر باد در زلف او وزيدى بوى عطر جهان بگرفتى « 1 » » .
در كتاب مجموعه داستانهاى ايرانى در حكايت خواجه بهاء الدين در وصف جمال زنى چنين مىخوانيم : « . . . آن خواجه را زنى بود به جمال و كمال آراسته . . . سروقدى ، آفتابطلعتى ، ماهرويى ، مشكينمويى
يكى شاخ گل ، قدّ جانپرورش * رخى ماه سيما گلى بر سرش
دو چشمش دو آهوى مردم شكار * دو ابرو در او ، فتنهء روزگار
زمينساى گيسوى عنبرلقب * درآويخته ز آفتابى دو شب « 2 » . . »
سيماى زشت
در همين كتاب در وصف صورتى زشت و ناموزون چنين مىخوانيم : « . . . قدى چون منار گيتىنما ، سرش همچون گنبد دوار ، دهان چون غار ، چشمانش مانند طاس پرخون ، بينى چون دودكش حمام ، دندان چون دندان گراز لب او چون لب شتر ، شاهزاده گفت بار خدايا ، مرا از شرّ اين بدبخت بقدرت خود نگاهدار . . « 3 » »
شعرا ، صاحبدلان و ارباب قلم و خداوندان ذوق در پيرامون عشق و صبورى سخن بسيار گفتهاند . بعضى از صاحبنظران ، عشق و صبورى را غيرممكن و ناسازگار خواندهاند .
دلى كه عاشق صابر بود مگر سنگ است * ز عشق تا به صبورى هزار فرسنگ است
برادران طريقت ملامتم مكنيد * كه توبه در ره عشق آبگينه با سنگ است « 4 »
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ج 2 ، ص 316 .
( 2 ) . مجموعه داستانهاى ايرانى ، پيشين ، ص 1 .
( 3 ) . همان كتاب ، ص 202 .
( 4 ) . همان كتاب ، ص 194 .