مىدوخت . » همچنين در تاريخ طبرستان از زيبايى و درد عشق سخن به ميان آمده است :
« . . . تصنيف طرّهها كرده و زلفهايش پشت افكنده از بيقرارى قرار جانها ربوده . . . هر دو آستين باز ماليده و ساقين بركشيده خلخال به پاى و خال بر روى . . . داء سوداء عشق بر من مستولى شد ، هرچه مىخواهم دل از جوال آن خيال بيرون كنم به قدرت بشرى سرسرى ميسّر نمىشود . . . « 1 » »
در كتاب هزار و يكشب ضمن داستان قمر الزمان يك صورت زيبا چنين توصيف شده است :
« . . . چون شب يكصد و هفتاد و شش برآمد . . . نرمنرم بسوى تخت فرود آمد و روىانداز از روى قمر الزمان بركشيد و نظر كرد ، در حسن و جمال او خيره ماند ، ساعتى مبهوت و متحير او را نظر كرده ديد كه پرتو روى او به نور شمع غالبست و بدان سانست كه شاعر گفته :
روزى كه روز روشن اگر بركشد نقاب * پرتو دهد چنان كه شب تيره اخترى
پس « جنيه » را هوش از سر و عقل از تن برفت بگونهء سرخ و چشمان سياه و ابروان پيوستهء او نظر مىكرد و اين ابيات همى خواند :
نگارا ماهِ گردونى سوارا سرو بستانى * دل از دست خردمندان به ماه و سرو بستانى
بدان زلفين شورانگيز مشك اندوده زنجيرى * بدان مژگان رنگآميز زهرآلوده پيكانى
بطور كلى وصف زيبائى و زيبارويان ممكن نيست و هركس حسن و جمال را در چيزى مىداند ، حافظ مىگويد : بندهء طلعت آن باش كه « آنى » دارد به نظر او روى زيبا نيازى به آرايش ندارد :
ز عشق ناتمام ما ، جمال يار مستغنىست * به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روى زيبا را
راز دلبستگى محمود را به « اياز » بايد از زبان شيرين سعدى در بوستان شنيد :
يكى خرده بر شاه غزنين گرفت * كه حسنى ندارد « اياز » اى شگفت
به محمود گفت اين حكايت كسى * بپيچيد از انديشه بر خود بسى
كه عشق من اى خواجه ، بر خوى اوست * نه بر قد و بالاى نيكوى اوست
شنيدم كه در تنگنايى شتر * بيفتاد و بشكست صندوق در
سواران چوبى درّ و مرجان شدند * ز سلطان به يغما پريشان شدند
نماند از وشاقان گردنفراز * كسى در قفاى ملك جز « اياز »
نگه كرد كاى دلبر پيچپيچ * ز يغما چه آوردهاى ؟ گفت هيچ
من اندر قفاى تو مىتاختم * ز خدمت به نعمت نپرداختم
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرستان ، پيشين ، ص 65 .