گر از دوست چشمت بر احسان اوست * تو در بند خويشى نه در بند دوست « 1 »
سعدى شيرازى در گلستان و وحشى بافقى در فرهاد و شيرين به تنوّع ديدها و نظرهاى آدميان اشاره كردهاند :
« يكى از ملوك عرب را حديث مجنون و ليلى و سوزش حال او بگفتند . . . بفرمودش تا حاضر آوردند ، و ملامت كردن گرفت . . . ملك را در دل آمد جمال ليلى مطالعه كردن . . . در هيأت او نظر كرد شخصى ديد سيهفام . . . در نظرش حقير آمد . . . مجنون ، فراست به جاى آورد و گفت از دريچهء چشم مجنون بايستى نظاره كردن . . . »
به مجنون گفت روزى عيبجويى * كه پيدا كن به از ليلى نكويى
كه ليلى گرچه در چشم تو حوريست * بهر جزوى ز حسن وى قصوريست
ز حرف عيبجو مجنون برآشفت * در آن آشفتگى خندان شد و گفت
اگر در ديدهء مجنون نشينى * به غير از خوبى ليلى نبينى
« وحشى »
در كتاب سمك عيار كه مربوط به قرن ششم هجرى است ويژگيهاى يك صورت زيبا و دلنشين و انواع خودآرايى زنان بيان شده است .
« . . . روحافزا ، پارهاى حنا بر دست و پاش نهاد و مويش را شانه كرد و ببافت و وسمه و سرمه و نيله و سفيد و سرخى و خال و الف و آنچه خاتونان را به كار آيد او را بدان نوع برآراسته و مقنعه و قباچه و قصبچه و سربند طلا بر وى مهيا كرد . . . » در جاى ديگر از همين كتاب ويژگيها و مختصّات يك دختر زيبا چنين توصيف شده است :
« دخترى ديد چون صد هزار نگار با سرى گرد و پيشانى پهن ، زلف چون كمند و ابروان چون كمانچاچى دو چشم چون دو نرگس ، مژهها چون تير آرش و بينى چون تيغ و دهانى چون نيمهء دينار و عارضى چون سيم ، رخى چون گل ، زنخدانى چون گوئى گرد چاهى ، و گردنى كوتاه و صد غبغب بر غبغب زير زنخ افتاده ، و سينه چون تختهء سيم ، و دو پستان چون دو نار و ساعدى كوتاه و پنجهاى خرد و پشت دست هزار چال درافتاده و انگشتان دست سياه كرده ، و در هر انگشتى جفتى انگشترى ، و نافى چون غاليهدانى و دو ران چون دو هيون ، دو ساق چون ستون عاج و پيراهنى حرير اسفيد اسفيد و ابزار پائى سقلاطونى ساده در پاى و مقنعهء قصب درافكنده و گلوبند بر گرد عارض و گردن بسته و حمايل در گردن افكنده ، همه تعويذهاى به عنبر اشهب كرده ، چنان كه بوى او به جهان مىرفت . . . « 2 » »
هامش
( 1 ) . بوستان سعدى باهتمام محمد على فروغى ص 111 به بعد .
( 2 ) . سمك عيار ، پيشين ، ج 1 ، ص 13 به بعد .