مه فرودين و سر سال بود * لب رود لشكرگه زال بود
بسى گل چدند از لب رودبار * رخان چون گلستان و گل در كنار
بگشتند هر سو همى گل چدند * سراپرده را چون برابر شدند
نگه كرد دستان ز بخت بلند * بپرسيد كاين گلپرستان كهاند
وصف جمالى زيبا در شاهنامه فردوسى :
پس پردهء او يكى دختر است * كه رويش ز خورشيد روشنتر است
ز سر تا به پايش به كردار عاج * به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج
بر آن سفت سيمين دو مشكين كمند * سرش گشته چون حلقهء پاىبند
رخانش چو گلنار و لب ناردان * ز سيمين برش رسته دوناردان
دو چشمش بسان دو نرگس به باغ * مژه تيرگى برده از پرّ زاغ
دو ابرو بسان كمان طراز * بر او توز پوشيده از مشك ناز
اگر ماه جوئى همه روى اوست * وگر مشك بويى همه موى اوست
سر زلف جعدش چو مشكين زره * فكنده است گوئى گره بر گره
بهشتى است سرتاسر آراسته * پر آرايش و رامش و خواسته
* * *
دستى از پرده برون آمد چون عاج سفيد * گفتى از ميغ « 1 » همى تيغ زند زهره و ماه
پشت دستى به مثل چون شكر قاقم نرم * چون دم قاقم كرده سرانگشت سياه
« كسائى مروزى »
حال عاشق - فردوسى حال درونى عاشق را در سيماى رودابه نشان مىدهد :
كه من عاشقيم هچو بحر دَمان * از او بر شده موج بر آسمان
دل و جان و هوشم پر از مهر اوست * شب و روزم انديشهء چهر اوست
عنصرى ، ملك الشعراى دربار سلطان محمود ، چون به ناراحتى سلطان ، از بريدن زلف اياز پى برد ، چنين گفت :
كى عيب سر زلف بت از كاستنست * چه جاى به غم نشستن و خاستنست
جاى طرب و نشاط و مىخواستنست * كاراستن سرو ز پيراستنست « 2 » »
اسفنديار كاتب در وصف دخترى زيبا چنين مىنويسد :
« دخترى سيمينپيكر ، ياسمينبر ، دلاويز ، نشاطانگيز ، شمشاد زلف ، بنياد لطف ، ماهديدار ، خوشگفتار ، هر وقت چشمش تير مژه در كمان ابرو نهاد ، سرين و سينهدل برهم
هامش
( 1 ) . ميغ يعنى ابر .
( 2 ) . چهار مقالهء نظامى عروضى ، پيشين ص 56 به بعد .