رفت مدتها امير با شاهزاده خانم عنايتى نكرد ، همين كه عزت الدوله ناز و نعمت گذشته را فراموش كرد و به كار خانهدارى و رفت و روب منزل همت گماشت مورد محبت و عنايت امير قرار گرفت . فداكاريهاى اين شاهزاده خانم در دورهء تبعيد و آخرين روزهاى زندگى شوهرش در خور ستايش است ، امير از عزت الدوله دو دختر داشت ، آن دو خواهر بعدها به امر شاه نامزد دو پسرش مظفر الدين وليعهد و مسعود ميرزاى ظل السلطان گرديدند ، عزت الدوله در 23 ربيع الاول 1323 در هفتاد و چند سالگى درگذشت . . . « 1 » »
حاج ميرزا حسينخان انصارى در شرح عروسى امير و عزت الدوله چنين مىنويسد :
« عزت الدوله گويد : شبى مرا با شكوه سلطنتى به خانهء امير بردند و در سيزده سالگى نور از ماه چهارده مىربودم ، تا نيمه شب امير به اندرون نيامد و شاهزاده خانمهاى حرم شاهى چون ستارگان به هم ريخته و به جذب و دفع يكديگر آميخته و شورى از ساز و آواز درانداختند ، كه خواجه ، آواز ورود امير را درداد ، چنان خاموش شدند كه گويى همه مردند و هريك سر به گوشهاى فروبردند ، من ماندم و دايه ، امير به ورود به حجله شام و غليان خواست و نشست به حكم نوشتن . شام آوردند و خورد و سخنى به من نگفته تنها در بستر خفت و سپيدهدم بيرون رفت من هم به بستر ديگر خفته تا هفده شب بدين منوال گذشت ، محفليها رفتند من ماندم و دايه و خانه ، برخاستم جامهدان امير را گشودم ، آنچه لباس چركين بود دادم شستند ، و دوختنيها را دوختم ، شب هجدهم كه امير آمد و مرا به كدبانويى ديد پسنديد و آن شب همبستر من شد . . . « 2 » »
عروسى دختر مستوفى الممالك با پسر ظل السلطان
حاجى پيرزاده در سفرنامه خود مىنويسد كه : « چون دختر مستوفى الممالك معقودهء سركار جلال الدوله بود ، چهل روز بعد از فوت مستوفى الممالك حضرت و الا ، ظل السلطان سركار صارم الدّوله را گماشتند و دختر را از تهران حركت داده به اصفهان آورد . . . با تجمل و دستگاه زياد روانهء شيراز نمودند . . . سركار عز الملك نيز با سوار و تفنگچى و سازنده و سرنا و نقارهچى به استقبال عروس تا به اول خاك فارس روانه و با كمال عزت و احترام عروس را وارد شيراز كردند و در باغ دلگشا منزل دادند . . . از هر نوع و هر طبقه مهمانى و ضيافت نمودند . . . شيرينى و شربتها مىدادند . . . همهء راه را اسباب آتشبازى و چراغ و مشعل زده بودند . . . عروس را به كالسكه نشانيده در جلو كالسكهء عروس ، دستهبهدسته ارباب طرب ساززنان و رقصكنان مىزدند و مىرقصيدند و سوارها اسبها را مىدوانيدند و آتشبازيها مىنمودند و بسيار زن و مرد
هامش
( 1 ) . فريدون آدميت : امير كبير و ايران ، ص 23 .
( 2 ) . ميرزا حسنخان انصارى : آگهى شهان از كار جهان ، ص 59 .