در هر دو حال منقضى شود ، آن وقت ممكن است كه به صيغهء نكاح يا متعه به شوهر اول حلال شود . « 1 » » [ * ]
سرگذشت يك عروس و داماد
دكتر ملكزاده به نقل از كتاب من الخلق الى الحق اثر شادروان ملك المتكلمين براى توصيف اوضاع اجتماعى ايران قبل از مشروطيت ، خصوصيات و تشريفات و آداب يك عروسى را در عصر ناصر الدينشاه چنين بيان مىكند : در محلهء درب كوشك اصفهان مرد نجيبزادهاى به نام چراغ عليخان در يك خانهء قديمى از ساختمانهاى دورهء صفويّه سكنى داشت چون فرزندش به 18 سالگى رسيد براى او همسرى برگزيد . پس از اجراى عقد ، جشن عروسى برپا گرديد مردم و اهالى محل شاديها كردند ، تحفهها فرستادند جوانان همسن داماد با دستههاى گل و چراغهاى الوان در دو طرف راه عبور عروس ايستادند ، و با هلهله شادى مقدم عروس را تبريك گفتند و چند نفر از جوانان دو طرف داماد را گرفتند به استقبال عروس رفتند و با مباركى و ميمنت عروس را وارد خانهء داماد كردند ، چراغ عليخان كليچهء ترمه مليلهدوزى كه از پدرش به يادگار مانده بود پوشيده در خانه ، ورود عروس را شادباش گفت - زنهائى كه در كوچه و روى بامها براى تماشا آمده بودند بناى كف زدن و هلهله را گذاردند و با اين مراسم عروس نازنين را وارد در حجلهخانه كردند ، تالار بزرگ براى پذيرايى به وضع دلپسندى با فرشهاى گرانبها و چهلچراغ آراسته شده بود ، مدعوين از علماى شهر ، تجار ريشسفيدان يكى بعد از ديگرى مىآمدند و در محل مناسبى علىقدر مراتبهم جاى مىگرفتند . انواع شيرينى ، چاى و قليان به مدعوين تعارف مىشد روضهخوان بىذوقى بدون توجه به خصوصيّات اين مجلس به ذكر مصيبت عاشورا پرداخت و عروسى را به عزا مبدّل كرد ، درحالىكه در اين روزها بايد روضهء مناسبى از قبيل عروسى حضرت قاسم خوانده شود .
سپس سفرهء بزرگى از چرم گستردند كه در حدود 12 ذرع طول داشت ، پيشخدمتها يكى بعد از ديگرى با مجموعههاى بزرگ مسى كه مملو از انواع خوراكيها بود وارد تالار شدند و سطح سفره را با ظرافت خاصى و قرينهسازى مملو از انواع اطعمهء گوارا مىكردند ، چون اين كار پايان يافت چراغ عليخان پس از عذرخواهى مدعوين را به تناول دعوت كرد ، پس از خوردن شام چنان كه رسم بود دلاك حمام با آفتابه لگن و حولهء سفيد و جاروبى كه براى مسواك به كمر بسته بود از صدر مجلس در مقابل هريك از مدعوين زانو به زمين زده و به شستن دست آنها پرداخت و پيشخدمتها سفره را برچيدند و بساط چاى و قليان از نو شروع شد و تا پاسى از شب
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 267 به بعد .