مطالبى پيرامون اخلاق و عادات
سعى كنيم مصداق اين سخن شاعر عرب قرار نگيريم :
و غير تقى يأمر النّاس بالتّقى * طبيب يداوى النّاس و هو عليل « 1 »
در اخلاق پيغمبر در قرآن آمده است كه
« إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ »
( القلم : 4 ) يعنى تو خلقى عظيم دارى . و پيغمبر خود مىفرمايد : « انّى بعثت لاتمم مكارم الاخلاق » من برانگيخته شدم تا مكارم اخلاقى را به نهايت برسانم .
در قرآن ايمان و اخلاق حسنه و كردار نيك از خصوصيات مؤمنين واقعى است :
« قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ »
( همانا مؤمنان رستگارند ) .
« الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ »
( آنها كه در نمازشان خاشعند ) .
« وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ »
( و آنان كه از ياوهگويى روى گردانند ) .
« وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكاةِ فاعِلُونَ »
( و آنان كه زكات دهندهاند ) .
« وَ الَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ إِلَّا عَلى أَزْواجِهِمْ » *
( و آنان كه در روابط جنسى خويشتندارند مگر در رابطه با همسرانشان ) .
« وَ الَّذِينَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ » *
( و آنان كه امانتها و عهدهاى خويش را رعايت كنند ) .
« وَ الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلَواتِهِمْ يُحافِظُونَ »
( و آنان كه به حفظ نمازهايشان مىپردازند ) . « 2 » ( المؤمنون : 1 تا 9 )
« پيامبر ( ص ) با تعارفات بىمعنى و بىمغز ( مثل : براى احترام از جاى برخاستن ، تعظيم و تكريم كردن ) مخالف بود ؛ چنان كه يك بار درحالىكه عصايى بر دست داشت بر جمعى وارد شد ، همگى از جاى برخاستند ، فرمود : مانند مردم غير عرب كه براى بزرگداشت يكديگر از جاى برمىخيزند ، در برابر من بلند نشويد .
حضرت ، به كسانى كه در حق او مبالغه مىكردند گفت : مانند مسيحيان كه دربارهء عيسى بن مريم راه مبالغه مىروند عمل نكنيد ، بلكه مرا « عبد الله و رسوله » ، بندهء خدا و فرستادهء او بشمار آوريد .
او مردى بود كه حتى دعوت غلامان را مىپذيرفت ، بر زمين مىنشست و روى زمين با آنان غذا مىخورد و گوسفندان را به دست خود مىدوشيد . به كسى اجازه نمىداد دست او را ببوسد و اين را سنت و عادت پادشاهان مىشمرد . و حاضر نبود كسى بار او را حمل كند و مىگفت : مالك هر چيزى سزاوارتر است كه خودش آن را حمل كند . « 3 » »
هامش
( 1 ) . شخص ناپرهيزگارى كه مردم را به پرهيز فرمان مىدهد - به پزشكى مىماند كه مردم را درمان مىكند و خود بيمار است .
( 2 ) . مصطفى حسينى طباطبائى : خيانت در گزارش تاريخ ، ص 18 و 142 و 163 .
( 3 ) . همان كتاب ، ص 236 و 237 .