كوچهها و بازارها را آيين بستند و چهارطاقها برافراخته تمامى جدار آن و دكاكين را به ديباى چين و مخمل و اطلس ختاى و پارچه زربفت رنگ بياراستند و انواع نفيسها به صورتى پيوستند كه تقرير چگونگى آن از بيان عاجز است . . . اكثر حجلهنشينان . . . نثارها مرتب كرده و در محفلهاى گوهرنگار نشسته به استقبال شتافتند . . . در سر پل مالان با آن مهر سپهر شهريارى ملاقات نموده از جانبين شرايط كشيدن پيشكش و نثار به تقديم رسانيدند . . . و در تمامى آن راه كه زياده از يك فرسخ بود از دو طرف مغنيان خوشآواز و سازندگان نغمهپرداز به نواى رود و سرود و صداى چنگ و عود اداى تهنيت مىنمودند و در هرچند قدم امرا و اركان دولت . . نقود موفور و اجناس نامحصور نثار عمارى زهره اوج نامدارى مىفرمودند و به اين ترتيب و آيين ، او را به باغ جهانآراى رسانيدند ، قضات و علما و اشراف و فضلا در مجلس همايون نشستند و به مقتضاى شريعت ، آن دو شاهزادهء حشمت قرين را با يكديگر عقد بستند چون . . . مقارنهء سعدين صورت پذيرفت شاهزادهء معصوم به خلوت خانهء خاص خراميد و آن قمرپيكر زهرهجبين را در بر كشيد كام ازو حاصل گردانيد روز ديگر . . . آفتاب عارض ساقيان سيمينساق آن محفل را نور و صفا بخشيد و نغمات دلفريب مطربان خوشآواز حضور و سرور بادهپرستان را زياده گردانيد و برين نهج چند روز بساط عيش مبسوط بود . . . »
مراسم عقد
بارتولد مىنويسد : « در ميان شاهزادگانى كه با حضور كلاويخو ، ازدواج كردهاند الغ بيك ده ساله نيز پيدا مىشد » دخترى كه به عقد ازدواج وى درآمد ، « آق بيگم » دخترعموى خودش بود ( دختر محمد سلطان ) دربارهء سن عروس هيچگونه اطلاعاتى در دست نداريم . مراسم عقد در تاريخ شرف الدين ، به تفصيل نقل شده است . خطبهء عقد را يكى از دانشمندان سوريه ( سوريه در آن موقع جزو متصرفات عثمانى بود ) به نام شمس الدين محمد بن جزايرى كه در سال 1402 به عنوان اسير به سمرقند آورده شده بود قرائت كرد ، و سؤالات مربوط به تراضى طرفين توسط صلاح الدين قاضى سمرقند به عمل آمد . بعد از پايان مراسم دينى به عادت مغولان مجلس جشن و سرور برگزار گرديد و به مهمانان شراب تعارف كردند .
رسم بود كه بعد از انجام مراسم عروسى ، خود تيمور به حجلهگاه مىرفت و عروس و داماد را مورد تفقد قرار مىداد « 1 » » مورخين نيز اين موضوع را تأييد كردهاند . متأسفانه در كتب تاريخى از وصف عروسى تودهء مردم و راه و رسم آن در آن روزگار سخنى در ميان نيست .
هامش
( 1 ) . الغ بيك و دوران او ، پيشين ، ص 80 .