دست آرزو از راه شهوت هر دو را تشنه گردانيد . از قضا مهپرى را عذر زنان پيدا گشت آن احوال با شاه بگفتند ، خورشيد شاه گفت يك هفته خرمى كنيد تا وقت برآيد ، پس در همه لشكرگاه مطربان به سماع مشغول شدند . . . در هر گوشه مجمعى ساخته شراب مىخوردند و بازى مىكردند . « 1 » »
( در صفحهء 60 همين كتاب بار ديگر به مراسم عروسى اشاره شده است ) . . . گفتند اى شاهزاده وقت خلوت آمد . . . مشاطگان نشسته بودند و مهپرى را مىآراستند و نقاب به رخسار او فروگذاشتند تا ملك دارا بيامد و دست مهپرى بگرفت و در دست خورشيد شاه نهاد بدان آيين كه ايشان را بود بهم رسانيد .
شاهزاده قبول كرد ، سپس خواست مهپرى را نقاب براندازد و ملك دارا گفت : اى شاه ، مهپرى شيربها مىخواهد تا ديدار بنمايد ، خورشيد شاه گفت اى ملك دارا ، سيصد هزار دينار هامان وزير از پيش پدر من آورده است به شيربها به وى دادهايم . . . ملك دارا گفت اى شاه دختر مال نمىخواهد . . . دختر مىخواهد كه عهد ببندى كه تا مهپرى زن تو باشد با هيچ آفريدهء ديگر مباشرت نكنى و او را رشك نفرمايى كه نتواند ديدن ، خورشيد شاه عهد كرد و سوگند خورد تا مهپرى زن من باشد هيچ زن ديگر نكنم . . . « 2 » »
در كتاب سمك عيار ضمن توصيف مراسم عروسى از روش تعليم و تربيت و هنرهايى كه به اطفال و جوانان طبقات ممتاز مىآموختند مطالبى بيان شده است ، پس از تبادل هدايا بين دو امير و انجام عروسى ، آثار باردارى ظاهر مىشود و پس از 9 ماه پسرى به دنيا مىآيد كه دايه او را در « قماط » مىپيچد و به خدمت شاه مىآورد .
از چهار سالگى به اين طفل ادب مىآموختند و در ده سالگى « . . . مرزبانشاه بفرمود تا استادان با علم آوردند تا فرزند او را ادب ميداندارى آموزند ، ادب سوارى و گوى و حلقه و نيزه و تير و كمان و عود و كمند و تك معلق و اشناه و كشتى و ملاعبى و شطرنج ، چنانكه در جمله سرآمد بود . چون سال عمر خورشيد شاه به چهارده رسيد در جمال فتنه جهان شد . . . چون شاهزاده در همه علم استاد شد . او را هوس سازهاى مطربى افتاد كه بياموزد چون چنگ و دف و رباب و ناى و بربط و آنچه بدين ماند . . . »
آداب زن خواستن و شرط آن
شجاع نويسندهء انيس الناس در نيمهء اول قرن نهم هجرى مىنويسد :
هامش
( 1 ) . فرامرز بن خداداد : سمك عيار ، به اهتمام پرويز ناتل خانلرى ، ج 2 ، ص 38 .
( 2 ) . همان كتاب ، ص 60 - 59 .