تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 228

مساهمون:

ص٢٢٨
سماع برآوردند و شهر از خوشى چون بهشت بود - چون هامان وزير با سپاه برفتند از پس هامان وزير چهل مهد گوهرنگار با دويست خادم سفيدپوست و صد كنيزك روانه شدند تا به گلنار رسيدند و او را در مهد نشاندند و او را با سازى نيكو به شهر درآوردند » پس از يك هفته شادى و خرمى مقدمات عروسى را فراهم مىكنند ، در شب عروسى « مرزبانشاه با هامان وزير و شروان وزير به حجله آمدند و گلنار دست به رخسار گرفت . مشاطان دست از رخسار او بازگرفتند ديدار به شاه نمود بر چشم شاه زيبا و پسنديده آمد . پس شروان وزير به حكم ادب بيامد و دست گلنار بگرفت و در دست شاه نهاد هر دو را بهم سپرد شروان و هامان بدرآمدند ، مرزبانشاه به ساعتى مبارك به وى پيوست ، حق تعالى تقدير كرد كه هم در آن شب بار گرفت و هر دو از آن بىخبر . » بكارت دختران ، در روزگار قديم سخت مورد توجه بود در داستان سمك عيار در اين باره مىنويسد « . . . زن جوان جواهر بود ، تا دختر بود ، درّى نابسوده بود و جوهرى نفيس ، هوا ، گرد بر وى نه افشانده ، به دست هيچ غواصى نرسيده . . . خلق جهان او را طلبكار مىباشند . . . چون به دست غواص رسيد و مرد كام خويش برداشت مهره سفالينه شد . اگرچه حور عين است . . . « 1 » » اين افكار و انديشه‌هاى بىمعنى و دور از منطق ، قرنها در اذهان و افكار عمومى طرفدارانى داشت . و مردم متعصب سخت به اين عقايد و سنن جاهلانه پاىبند بودند ، درحاليكه اساس در زندگى زناشوئى بعد از عفت و پاكدامنى ، همكارى و صميميت آنان با يكديگر در راه تأمين سعادت خانواده است . در جزء دوم كتاب سمك عيار جشن عروسى مه‌پرى با خورشيد شاه چنين توصيف شده است : « شاه بفرمود تا جلاب « 2 » آوردند و ميوه‌ها و آنچه به كار بود ، تا بخوردند پس خوان بنهادند ، چنان كه عادت بود پادشاهان را ، چون از نان خوردن فارغ شدند ، مجلس بزم بياراستند و مطربان خوش‌نوا آواز سماع جان‌افزاى برآوردند ، و ساقيان سيمين‌عذار ، شراب خوش‌گوار ، در دادند . خورشيد شاه اشارت كرد به هامان وزير تا پهلوانان را خلعت دهند هامان وزير از خزينه آنچه به كار بود بخواست ، خاص و عام را خلعت داد تا مست گشتند و پراكنده شدند . خورشيد شاه در هوس وصال مه‌پرى ، تا اسب وصال را جولان دهد و گل وصال از بوستان نشاط بچيند و ببويد ، تقدير يزدان و حكم الهى كار ديگرگونه بساخت باغ مهر مه‌پرى را سرچشمه بگشاد و در جويبار وصال خونابه روان شد ، ( عادت ماهانه ) در چمن مراد مه‌پرى رياحين پژمرده گشت ،
هامش
( 1 ) . باهتمام دكتر خانلرى سمك عيّار از فرامرز بن خداداد جلد اول از ص 2 به بعد ( به اختصار ) . ( 2 ) . گلاب ( جلاب معرّب گلاب ) .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 228 | مرتضى راوندى