شهرستان جان او استيلا يافت ، داعيهء ازدواج از باطنش سر برزده ، دعوى كرد كه شوهر ، او را طلاق داده است . . . البته زنان هم وانمود كردند كه وى به شهود عدل از اتابك ازبك مطلقه است . . . قاضى قوام الدين بغدادى قبول نكرد ، قاضى كمال الدين يا شخص ديگر ، گواهى دادند كه اتابك طلاق او را بر « غدر به فلانى » تعليق كرده است و گفته با وى غدر « 1 » نكنم و اگر بكنم مطلقه باشد » . بعد از آن غدر كرده است و عز الدين قزوينى . . . در آنوقت در تبريز حاضر بود ، به وقوع طلاق حكم كرد و عقد نكاح بستند ، و سلطان جهت زفاف از تبريز به خوى رفت . »
گويند وقتى خبر نكاح به اتابك رسيد پرسيد كه « به رضاى مذكوره بده يا اكراه كردند ؟ مخبر اعلام كرد كه رغبت صادق از طرف مذكوره بوده و سلطان رغبتى نداشت ، مضطر شد ، بلكه شهود طلاق را ، ملكه خلعت داد و نوازش كرد ! اتابك در حال سر بر بالين نهاد و مغموم شد ! و بعد از چند روز درگذشت . « 2 » »
ناگفته نماند كه قاضى عز الدين قزوينى به پاس اين خيانت بزرگ و ناديده گرفتن شرع و عرف و اخلاق به مقام « قاضى القضات » ارتقا يافت . از اين نوع « كلاههاى شرعى » جمعى از افراد دنياپرست مكرر ساخته و پرداختهاند . حدود يك قرن پيش دكتر فوريه در يادداشتهاى خود مىنويسد : عايشه خانم زن ناصر الدين شاه ضمن درددل كردن گفت ناخوشى من از روزى شروع شده كه ناصر الدين شاه با خواهرم ليلى عشق مىورزيد ، شاه بر خلاف شرع هر دو خواهر را در اندرون نگاه داشت ، يكى از روحانيون بزرگ تهران براى حل مشكل به كلاه شرعى توسل جست و گفت شاه 6 ماه ليلى خانم را نگاه دارد و سپس او را طلاق دهد و شش ماه ديگر عايشه خانم را در حبالهء نكاح داشته باشد هم شرع راضى است ، هم قاضى و هم شاه ديگر چه مىخواهند ؟ . « 3 » »
عروسى و اولاد
به نظر ويل دورانت در اجتماع بدوى كشاورزى كه مبتنى براساس پدرشاهى بود « پسر » از لحاظ اقتصادى فوايد بسيار داشت . احترام پدر با عدهء فرزندانش متناسب بود . محمد بن عبد الله گفته بود « حصيرى در خانه از زنى كه فرزند نيارد بهتر است . معذلك سقط جنين و وسايل جلوگيرى از آبستنى در حرمسرا معمول بود ، قابلگان روشهاى قديمى و طبيبان روشهاى تازه را به كار مىبردند .
زكرياى رازى ( متوفى به سال 312 ه ) در يكى از كتابهاى خود فصلى را به ذكر موانع آبستنى اختصاص داده و 24 طريقه دارويى و مكانيكى را ياد كرده است . ابن سينا
هامش
( 1 ) . غدر نكردن يعنى مكر و حيله روا نداشتن .
( 2 ) . سيرت جلال الدين منكبرنى ص 149 .
( 3 ) . باستانى پاريزى ، سنگ هفت قلم ، از ص 145 تا ص 147 ( به اختصار ) .