ازدواج پسر مسعود با دختر بكتعذى
مسعود غزنوى به جهات سياسى و براى رام كردن تركمانان تصميم گرفت دختر بكتعذى را به ازدواج پسر خويش درآورد ، بو نصر مشكان مأمور مذاكره در اين موضوع شد ، بيهقى در وصف اين عروسى چنين مىنويسد : « . . . سالار بكتعذى دانست چه مىبايد كرد و غرض چيست . به يك سال عقد نكاحى بستند كه درين حضرت ، من ماننده آن نديده بودم چنان كه هيچ مذكور و شاگرد و پيشهور و وضيع و شريف و سپاهدار و پردهدار و بوقى و دبدبهزن نماند كه نه صلت سالار بكتعذى به دو برسيد از دوازده هزار درم تا پنج و سه و دو و يك هزار و پانصد و سيصد و دويست و صد ، كمتر از اين نبود .
و امير مردانشاه را به كوشك سالار بكتعذى آوردند و عقد نكاح آنجا كردند و دينار و درم روانه شد سوى هركسى و امير مردانشاه را قباى ديباى پوشانيد و موشح به مرواريد و كلاهى چهار پر زر بر سرش نهاد ، مرصع به جواهر و كمر برميان او بست همه مكلّل به جواهر ، و اسبى بود سخت قيمتى نعل زر زده و زين در زر گرفته و استام به جواهر و ده غلام ترك با اسب و ساز خادمى و ده هزار دينار و صد پاره جامهء قيمتى از هر رنگى ، چون از عقد نكاح فارغ شدند ، امير مردانشاه را نزد امير آوردند تا او را بديد و آنچه رفته بود و كرده بودند بازگفتند و بازگشت سوى والده و سخت كودك بود . امير مردانشاه سيزده ساله بود . . . در اوايل سنهء ثلاثين و اربعمائه دختر سالار بكتعذى را به پردهء اين پادشاهزاده آوردند و سخت كودك بود بهم نشاندند و عروسى كردند كه كس مانند آن ياد نداشت . . . از بو منصور مستوفى شنودم گفت چندين روز با چندين شاگرد مشغول بودم تا جهاز را نسخت كردند ده بار هزارهزار درم بود و من كه بو الفضلم پس از مرگ سلطان مسعود و امير مردانشاه رضى الله عنهما آن نسخت ديدم به تعجب بماندم كه كسى خود آن تواند ساخت ، يك دو چيز بگويم : چهار تاج زرين مرصع به جواهر و بيست طبق زرين ، ميوهء آن انواع جواهر و بيست دوكدان زرين جواهر درو نشانده و جوراب زرين ريشهاى مرواريد بسته ، از اين چيزى چند بازگفتم و از هزار يكى گفتم . . . « 1 » »
جهيز دختران امرا و شهرياران
بيهقى ضمن گفتگو از زفاف مسعود با دختر باكاليجار در 424 هجرى مىنويسد « . . .
و با دختر باكاليجار چندان چيز آورده بودند از جهيز معين كه آن را حد و اندازه نبود و تفصيل آن دشوار تواند بود . »
سپس مىنويسد بنام جهيز ، اين دختر « . . . تختى داشت گفتى بوستانى بود . . . زمين
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، پيشين ، ص 525 .