« ولى » را جلب كرد . اگر عروس زن باشد موافقت او نيز شرط است ولى در صورتى كه دوشيزه باشد اگر پدر ، وى را بدهد به رضاى دختر حاجت نباشد ولى اولىتر اينكه بر وى عرضه كنند ، اگر خاموش باشد كافى است و بايد حمل بر رضايت شود . « 1 » » [ * ] ديگر از شرايط نكاح حضور دو گواه عادل و لفظ ايجاب و قبول است كه بايد از طرف ولى و شوهر يا وكيل ايشان صريحا ابراز شود ، علاوه بر اين زن بايد واجد صفات و شرايطى باشد تا نكاح او از لحاظ شرعى بدون اشكال باشد چه زنى كه در نكاح يا عدهء ديگرى است يا زن زنديق يا زنى كه خويشاوند يا محرم مرد است و امثال اينها نكاحش امكانپذير نيست . سپس غزالى از خصوصيات اخلاقى زنان سخن مىگويد و به نظر او ، زن بايد پارسا و پاكدامن باشد در مال مرد خيانت نكند و از لحاظ جنسى نيز به شوهر خود وفادار باشد . سپس مىنويسد كه « يكى گله كرد از ناپارسايى زن خويش ، حضرت رسول ( ص ) گفت : طلاق ده وى را ، گفت وى را دوست دارم . گفت نگاهدار ، چه اگر طلاق دهى ، وى نيز در فساد افتد از پس وى . »
ديگر آنكه زن بايد خوشخوى باشد چه زن بدخوى و ناسپاس ، عيش مرد را منغّض كند . همچنين زن بايد صاحب جمال و متدين باشد و قبل از نكاح بايد زن را ديد و گفتهاند « هر نكاحى كه پيش از ديدار بود آخر آن اندوه و پشيمانى بود . »
ديگر آنكه زن عقيم نباشد و كابين او سبك باشد چه مهر گران مكروه است . اگر مرد ، دوشيزهاى را به زنى برگزيند از آنكه شوى ديده ، اولى است ، بهتر آنست كه زن از خويشاوندان نزديك نباشد .
بر ولى دختر نيز فرض است كه مصلحت فرزند را در نظر گيرد و او را بر مردى شايسته ، خوشخوى ، همكفو و صاحبپيشه سپارد كه از عهدهء نفقهء او برآيد . سپس از قول حضرت رسول مىنويسد كه « اين نكاح بندگى است ، بنگريد تا فرزند خود را بندهء كه مىگردانيد . » [ * ] اين جملات مبيّن ارزش و مقامى است كه تازيان در حدود 14 قرن پيش براى دختران و زنان خود قائل بودند . ناگفته نگذاريم كه پيشواى اسلام با اينكه عثمان مردى پير ، عنود و كجخلق بود بنا به مصلحت ، دختر خود « رقيه » را به عثمان داد ولى زندگى زناشوئى اين دو مقرون به صفا و صميميت نبود و ظاهرا رقيه در اثر ضربه تازيانه عثمان جان سپرد . « 2 » » حضرت با سعهء صدرى كه داشت اين گناه را ناديده گرفت و دومين دختر خود « ام كلثوم » را به نكاح وى درآورد ، [ * ] در احاديث آمده است كه حضرت رسول گفت : « اگر دختر سوّمى داشتم ، او را هم به همسرى عثمان درمىآوردم . « 3 » »
هامش
( 1 ) . كيمياى سعادت ، پيشين ، ص 243 .
( 2 ) . حاج محمد هاشم خراسانى ، منتخب التواريخ ، از ص 24 به بعد .
( 3 ) . مقدسى ، آفرينش و تاريخ ، ج 5 ص 20 .